بازاندیشی ایدۀ ایران در جهان در حال گذار؛ ایران بهمثابۀ حلقۀ وصل جهان
گفتوگویی انتقادی درباره امر میانه، پهلوانی و امکان شکوفایی تمدنی ایران در نظم نوین جهانی
گفتوگویی انتقادی درباره امر میانه، پهلوانی و امکان شکوفایی تمدنی ایران در نظم نوین جهانی
دومین رویداد «ایدۀ ایران چیست؟»، با ارائه طرحی از سوی دکتر هاشم کیانی، بنیانگذار همآفرینی ازنو و همبنیانگذار باشگاه تحول نشا، با عنوان «ایران بهمثابۀ حلقۀ وصل» و نقد و بررسی از سوی دکتر سیدحسین شهرستانی، معاون پژوهشی پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی و میزبانی دکتر محسن دنیوی، مدیر گروه سیاستگذاری و مدیریت فرهنگ و هنر پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی، چهارشنبه هفدهم دیماه برگزار شد.

محسن دنیوی، مدیر گروه سیاستگذاری و مدیریت فرهنگ و هنر پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی، در ابتدای نشست گفت: امروز نشست دوم از سلسله نشستهای «ایدۀ ایران چیست؟» را برگزار میکنیم. هدف این نشستها این است که از منظرهای کلان، از زاویههایی که کمتر تمرین و تجربه کردیم، به ایران نگاه کنیم. در واقع ترکیبی از «گریزی به گذشته»، «تأملی درباره اکنون» و «اشارهای به آینده». خیلی این موارد را تفکیک نکردیم و همۀ اینها را ذیل ایده ایران میبینیم. چون الان در این وضعیت انگار به نحوی گرفتار شدیم که بعضی از راهحلها و بعضی از مسیرها، گویی به بنبست رسیدند. یک حس بنبست و انسداد داریم و دست و پا زدن در موقعیتهای زیرموضوعی و زیربخشی، دیگر نمیتواند گره درهمپیچیدۀ برخی از مسائلمان را باز کند. امیدواریم پرداختن به مقولهای تحت عنوان «ایده ایران»، بتواند راهگشای اکنون ما باشد. هدف ما از پرداختن به مؤلفهای تحت عنوان «ایده ایران» این نیست که یک امر کلیِ انتزاعی و صرفاً مفهومی را با همدیگر مرور و صورتبندی کنیم. در واقع میخواهیم این بحث آوردهای برای تغییر وضعیت داشته باشد. این جلسه در خدمت آقای دکتر کیانی هستیم که شخصیتی چند بعدی هستند. ایشان هم زیستی در استارتاپها و شرکتهای نوپای کشور دارند و هم شغل و درگیریشان در حوزۀ مشاوره مدیریت برای بهبود سازمانها و فرآیندها است و هم یک مربی حوزۀ رشد و توسعه فردی هستند.
آقای دکتر شهرستانی هم فکر میکنم معرف حضور دوستان باشند. ایشان بیش از یک دهه بر روی میراث ادب و حکمت کهن ایران تمرکز کردهاند. تلاش ایشان برای ارائه تحلیل از وضعیت امروز و آینده جامعه ایران با اتکای به داشتههای ما خیلی آموزنده است. کلیدواژهای که فکر میکنم هر دو عزیز به آن علاقه دارند، کلیدواژۀ پهلوان باشد؛ فردی که واجد خردمندی، حماسه، عقل و احساس است. اگر اجازه بفرمایید آقای کیانی بحث و طرحشان را تحت عنوان «ایران بهمثابۀ حلقۀ وصل» ارائه دهند، بعد بازخوردی از طرف آقای دکتر شهرستانی داشته باشیم.

هاشم کیانی، بنیانگذار همآفرینی ازنو، در رابطه با طرح خود گفت: نیت من در این گفتوگو این است که آن مواردی که در این فضا دستگیر من شده است را ارائه کنم و از مواردی که به آن افزوده میشود استفاده کنم و در واقع یک نسخه جدید و کاملتری ارائه شود. «شکوفایی» و «ایران»، چه در بحث فردی و چه در بحث سازمانها و نهادها و چه در سطح ملی دغدغه شخصی من حداقل در ۱۵ سال اخیر بوده است و هر چقدر در توانم بوده فضای حرفهایام را به این سمت بردهام.
او ادامه داد: من دوست دارم ابتدائاً مقدمهای بگویم درخصوص اینکه چرا ما در بحث توسعه، شکوفایی و زندگی کردن، به یک مثابه نیاز داریم. چرا به طور مثال میگوییم ایران به مثابۀ …، چرا مثابه؟ اصلاً مثابه یعنی چه؟ که بعد هم بگوییم ایران به مثابۀ چه چیزی. اول بگوییم مثابه به چه معنی است. چرا لازم است؟ چرا ضروری است؟ بعضی از دوستان و مخاطبان، شاید در این خصوص مطالعهای نداشته باشند یا آنهایی هم که علوم انسانی خواندهاند ممکن است لازم باشد که مرور کنیم کارکرد آن چیست که ما وقتی میخواهیم زندگی را تجربه کنیم، به مثابه چه چیزی میخواهیم زندگی را تجربه کنیم. بعد بیاییم سراغ اینکه چرا من حلقۀ وصل را برای ایران، قدرتمند میدانم. خیلی کلی اگر بخواهم این را بازگو کنم به این صورت است که ما در زندگی بیرونی برخلاف آن چیزی که فکر میکنیم با پدیدههای بیرونی، مستقیم و بیواسطه مواجه نیستیم. یعنی در محیط اینطور نیست که من همه چیز را دارم میبینم و با همه چیز مواجه هستم.
کیانی در ادامه اظهار داشت: من در یک عالمی دارم محیط را تجربه میکنم و در یک عالمی ایستادهام و دارم زندگی را تجربه میکنم که در واقع از فیلتر آن عالم، پدیدههای زندگی به رؤیت من میرسد؛ مثل یک لنز یا یک عینک است. از پشت این عینک دارم نگاه میکنم. عینک نهایتاً میتواند رنگ را تغییر دهد. عینک آبیرنگ باشد همه چیز آبیرنگ میشود. عینک سبز رنگ باشد همه چیز سبز دیده میشود. ولی فرض کنیم یک فیلتری است که یکسری چیزها را نشان میدهد و یکسری چیزها را نشان نمیدهد. فرض کنید من در ارتباط با شما وقتی عالم من، عالم برادری است، ممکن است اصلا یکسری از رفتارهای شما را نبینم. یکسری موارد را کج و معوج ببینم؛ بذارم به حساب اینکه خب با هم برادریم دیگر. در عالم رفاقت ممکن است موارد دیگری از شما برای من وزن پیدا کند و یکسری از موارد وزن خودش را از دست بدهد. در عالم دشمنی باز هم به صورت دیگری است. عالمی که من دارم در آن با شما مواردی را تجربه میکنم، زندگی را تجربه میکنم، فیلتری است که تأثیر میگذارد روی اینکه من چه چیزی میبینم. در مواردی که میبینم وزن هر کدام چقدر است، کدام اولویت است، کدام مهمتر است. خیلی موارد توسط ما دیده نمیشود به خاطر اینکه در این عالمی که من هستم قابل رؤیت نیست. خیلی موارد وزن آن پایین است به خاطر اینکه در این عالمی که من سیر میکنم وزن را پایین میگیرد.
او افزود: شما عالم تکاثر را فرض کنید؛ اولین سؤالی که پیش میآید این است که این شخص چقدر پول دارد. اتومبیلش چیست. خانهاش کجاست. به عنوان مثال این باعث میشود که دیگر شما نپرسید اخلاقش چطور است. شما دیگر نپرسید این فرد فضیلتش چیست. آن ویژگی اثری که بر جمع میگذارد چیست. در آن عالم این موارد فیلتر میشود و دیده نمیشود و موارد دیگری دیده میشود. در سطح ملی هم به همین صورت است. یک ملت در یک عالمی دارد اقتصاد را تجربه میکند. افراد همدیگر را تجربه میکنند. فعالیت اقتصادی تجربه میشود. کشورهای دیگر را تجربه میکند. در واقع یک مواردی دیده میشود و یک مواردی دیده نمیشود. یک مواردی برایش موضوعیت پیدا میکند و یک مواردی موضوعیت پیدا نمیکند. این بیش از آنکه به عوامل بیرونی ارتباط داشته باشد، به عالمی ارتباط دارد که من در آن هستم، به آن فیلتر شناختی و لنز شناختی که من دارم از آنجا پدیدهها را نگاه میکنم. در واقع جهانی است که من دارم در آن زندگی میکنم.
بنیانگذار همآفرینی ازنو در ادامه گفت: ما یک سرنوشتی در این منطقه با هم داریم ولی چرا روابط ما با همسایههایمان سر و سامان ندارد؟ به خاطر عالمی است که در آن قرار داریم. عالم فعلی که ما داریم در آن حکمرانی میکنیم، داریم در آن زندگی را تجربه میکنیم، هم مردم و هم حکمران، عالمی است که همسایگان به صورتی دیده میشوند که نه تنها ارتباط نداریم بلکه دائماً هم از آنها نگرانیم. در این صورت من به یک عالمی نیاز دارم که جابجایی صورت بگیرد؛ یعنی من به عالمی نیاز دارم که یکسری مواردی دیده بشود که در حال حاضر دیده نمیشود. یک مواردی به صورت دیگری دیده شود که در حال حاضر نمودش به صورت دیگری است. ما به این میگوییم تحول. یعنی در آن جایی که من میآیم عالمم را جابجا میکنم، یعنی به عالمی دسترسی پیدا میکنم که تا پیش از این به آن دسترسی نداشتم، این بازی، بازی تحول است. آن جایی که با پدیدههای بیرونی سر و کار دارم، آن میشود ساحت تغییر. اما کلمه تغییر جایی است که من در عالم فعلی خودم ایستادم و دارم همسایهام را تغییر میدهم، دارم رفیقم را تغییر میدهم. یک جایی شما نگاه میکنید و میبینید هر چقدر تغییر میدهید، پدیدهها تکراری هستند.
او افزود: آن جایی که بیرون تغییر میکند و تجربۀ من تکرار میشود، نشاندهندۀ این است که عالم من یک مسألهای دارد. آنجایی که افراد جمع میبندند و میگویند همه، همه مردها اینطوری هستند، همه زنها اینطوری هستند، همه مردم اینطوری هستند، همه مسئولان اینطوری هستند، اصلاً آنجایی که کلمه همه به کار برده میشود، در واقع نشاندهنده این است که در عالم من یک چیزی وجود دارد که این رنگ را به همه میزند. آنجایی که من دارم تعمیم میدهم در واقع چیزی در عالم من وجود دارد. اگر میبینم که کار نمیکند لازم است بیایم و به آن عالم بپردازم. چیزی که ما به آن میگوییم «عالمپردازی». شاید این چیزی که این روزها وجود دارد و این سؤالها مطرح است که ایدۀ ایران چیست و عالم ایران چیست و ما در کدام عالم، توسعه را تجربه خواهیم کرد، ما در کدام عالم رضایت از زندگی و شکوفاییمان را تجربه خواهیم کرد، به خاطر این است که ما دیدیم هر چقدر تکرار میکنیم، هر چقدر تغییر ایجاد میکنیم، تکرار را تجربه میکنیم. هر چقدر رئیسجمهورها تغییر میکند، مواردی تکراری است. مسألهای که با یک همسایه داشتیم، با دو همسایه داشتیم، الان با همه داریم. این نشاندهنده این است که یک اختلالی در عالمی که ما در آن زندگی را تجربه میکنیم وجود دارد. پس این سؤال که ایران به مثابه چه چیزی؟ در واقع این است که ایران در کدام عالم، در کدام لنز شناختی، توسعه را تجربه خواهد کرد.
هاشم کیانی در ادامه بیان داشت: آن دستگاه شناختیای که یک شخص در زندگی خودش، یک تاجر در کسب و کارش و یک ملت در زندگی اجتماعی دارد چند ویژگی دارد که اگر این ویژگیها وجود نداشته باشد، آن عالم کار نمیکند؛ برای آن فرد، برای آن سازمان، برای آن ملت، کار نمیکند. اگر وجود داشته باشد احساس میکند که زندگی دارد منجر به شکوفایی میشود. منجر به احساس رضایتمندی از زندگی و احساس شکوفایی میشود. شکوفایی خیلی کلمۀ پرقدرتی است؛ یعنی من یک بالقوگی دارم که دارد بالفعل میشود. بزرگترین حسرت برای یک فرد و برای یک ملت این است که ببیند استعدادی دارد و این استعداد شکوفا نمیشود. یک استعدادی دارد و این استعداد بهرهبرداری نمیشود. استعداد به کار گرفته نمیشود. آن جایی که من فکر میکنم در حوزۀ استعداد و نبوغم، دارم زندگی میکنم، چیزی را خلق میکنم، این حس، حس شکوفایی است. یعنی به تمامی دارم استفاده میشوم و به کار برده میشوم. این احساس به لحاظ تاریخی چند صد سال است که گمشدۀ ما است. یعنی حس شکوفایی از ما گرفته شده است. ما احساس نمیکنیم در حوزۀ نبوغمان داریم به کارگرفته میشویم. مثل بچهای که مدام بر سرش میکوبند و میگویند خاک بر سر تو ببین پسرعمویت ریاضیدان است یا فلانی املایش بیست است. ولی این فرد ذاتاً هنرمند است. این یک استعداد موسیقایی فوقالعاده دارد که از دو جهت دارد ضربه میخورد؛ یکی از این طرف که به او سرکوفت میزنند که به فلانی نگاه کن چقدر ریاضیش خوب است و املایش فلان است. مورد بعدی اینکه خب این فرد هم باید برود و به موسیقی و هنرش بپردازد و این کار را نمیکند.
او ادامه داد: بعد از صفویه یا از اواسط قاجار به این سمت، در بحث مدرنیته و غرب، ما مواجهه را در عالم پرقدرتی انجام ندادیم و شروع کردیم به اینکه ادای آنها را دربیاوریم. در صورتی که آن عالم اصلاً به ما نمیخورد. یعنی طوری که ما به لحاظ وجودی هستیم، نه به آن ژستمان میخورد، نه به آن ژئوپلیتیک و جغرافیا و تاریخ. در واقع میخواستیم به زور این دو را در کنار یکدیگر نگه داریم. البته من احساس میکنم اخیراً در ایران یک خودآگاهی دارد به وجود میآید، برای اینکه عالمی که منجر به شکوفایی ما میشود را پیدا کنیم. این بار انگار که نه فرار از خودی وجود دارد نه گیر افتادن در سنتی وجود دارد نه تقلید از دیگری. یک خودآگاهی تاریخی تحولی دارد به وجود میآید و این پرسش که ایده ایران چیست محصول آن خودآگاهی تاریخی است.
کیانی در ادامه گفت: عالمی که باعث شکوفایی ما میشود ویژگیهای متنوعی دارد ولی به دو سه مورد اشاره میکنم. اولین مورد این است که با من نسبت وجودی دارد، من یک چیزی هستم، من یک کسی هستم. انسان یک ژنی دارد، این ژن یک چیز واقعی است. یعنی یک استعدادی را دارد، یک استعدادی را ندارد. یک نبوغی را دارد، یک نبوغی را ندارد. نمیشود شما هر چیزی را به هر کسی بار کنید. انگار که در هر فرد یک سیمکشی وجود دارد. یک شبکه نورونی در مغز است. ولی با آن شبکه نورونی در یک موردی استعداد دارد و در یک موردی استعداد ندارد. نمیتوانید شما بدون در نظر گرفتن آن چیزی که در وجود آن فرد است، چیزی را بر او بار کنید. بنابراین باید یک نسبت وجودی با فرد داشته باشد. در سطح ملی هم که ما داریم صحبت میکنیم، ملتها هم به همین صورت هستند. یعنی ملتها هم یک ساختار وجودیای دارند. اصلیترین موضوع زبان است. زبان در واقع یک ژن برای یک ملت است. زبان یک موردی صرفاً برای ارتباط نیست. زبان، جهانی است که افراد دارند در آن زندگی میکنند. دارند آن را تجربه میکنند. به قول ویتگنشتاین محدودیتهای زبان من، محدودیتهای جهان من است یا به این صورت میتوان گفت که زبان من جهان من است.
او افزود: ما در زبان فارسی، یکسری کلمات داریم که در زبانهای دیگر وجود ندارد. مثلاً کلمه پهلوان اصلاً معادل ندارد. دو سال موضوع پژوهشی من کلمه پهلوان بوده است. این کلمه یک اتصالی هم به ژئوپلیتیک این منطقه دارد. برای این متولد شده است که این ژئوپلیتیک خواسته است. این کلمه را بیرون از این ژئوپلیتیک اصلاً نمیتوان تجربه کرد. پس یک وجودی این ملت دارد که با آن عالم، نسبت وجودی دارد و منجر به شکوفایی میشود. نشانه آن هم این است که وقتی حول آن صحبت میشود، ملت را به وجد میآورد. ببینید وقتی یک شخصی نبوغ موسیقی دارد، وقتی صدای موسیقی میآید، واکنش او با بقیه متفاوت است. به قول مولانا، هر کسی را بهر کاری ساختند/ مهر آن را در دلش انداختند. یعنی مهر و کششی به چیزی وجود دارد. به تعبیر من وجدی است که برای چیزی وجود دارد. یعنی نبوغ است. یعنی برای ما ساخته شده است. برعکس این موضوع هم وجود دارد. یعنی من وقتی به یک چیزی کشش، میل و وجد ندارم، حداقلیترین صحبتی که در این خصوص میشود، این است که من نبوغی در این زمینه ندارم. ممکن است استعداد داشته باشم، قابل پرورش باشد که به یک نقطه متوسطی برسد اما من در آنجا نخواهم درخشید. ملت هم به همین صورت است.
دومین ویژگی این است که شما ببینید این عالم با فرصتهای بیرونی هماهنگ است. یعنی یک موقع شما نگاه میکنید و میبینید در یک چیزی نبوغ دارید که بیرون هیچ مشابهی برای آن وجود ندارد و در آنجا هم برداشت همین است که شما باید سمت همان بروید. حالا در سطح ملی ملاحظات استراتژیک داریم، اینها هزینههایی دارد، باید این موارد را با فرصتهای بیرونی بسنجیم و ببینیم در این عالم چه فرصتهای بیرونیای داریم. آن فرصتهای بیرونی هم همین را میخواهد؟ به جان آن مینشیند؟ یا نه شما با آن اتفاقاتی که در آن بیرون وجود دارد، درمیافتید؟ اگر درمیافتید شما بازی سختی دارید. بازی شکوفایی شما بازی سختی است. اگر کاملاً در جهتِ فرصتهای بیرونی است، شما جفت شش آوردهاید. یعنی هم از این طرف به وجد میآیید و هم آمادگی وجود دارد برای اینکه شما این عالم شکوفایی را تجربه کنید. حلقۀ وصل به شدت برای ما، ایجاد قدرت میکند و صحنهها را به صورتی برای ما نمایان میکند، به رؤیت ما میرساند، فرصتهایی را به ما نشان میدهد، جوری پدیدهها را وزندهی میکند که هم از داخل و هم از بیرون به نظر من، ما را در جایگاهی که منجر به بردمان میشود و منجر به شکوفایی ما میشود، قرار میدهد.
هاشم کیانی در ادامه اظهار داشت: سؤال ما باید این باشد که ایران چه نقشی در جهان دارد؟ ایران چه موقعیتی در جهان دارد؟ ایران چه کارکردی در جهان دارد؟ ایران باید در جهان چه باشد؟ به تاریخمان یک بار نگاه کنیم. این اصطلاح را به وفور شنیدهایم؛ «ایران و تنهایی استراتژیک». این حرف دقیق است. یعنی ایران به لحاظ مختلف، تنها است. به لحاظ مذهب، به لحاظ قومیتها. دور و بر ایران را نگاه کنید. از اطراف همه مرزها یک اتصالی بین این قوم و بیرون وجود دارد. خراسان را رو به بیرون نگاه کنید. سیستان را رو به بیرون نگاه کنید. کردها را نگاه کنید رو به بیرون. ترکها را نگاه کنید رو به بیرون. در واقع به صورت طبیعی که به ایران نگاه میکنیم یک نیرویی به سمت بیرون وجود دارد. به این صورت ایران توسط قومیتهایی که هر کدام یک ادعایی دارند، احاطه شده است. به لحاظ زبان نگاه کنید. به لحاظ مذهب نگاه کنید. به لحاظ ژئوپلیتیک نگاه کنید. این عرض جغرافیایی بینظیر است. در این عرض جغرافیایی هم یک تنهایی برای ایران وجود دارد.
او افزود: یک موجود تنها در یک جمع، چطور میتواند از این تنهایی بیرون بیاید؟ این واقعاً یک سوال مهم است. یک کسی به خاطر ویژگیهایی، یک تمایزی با بقیه دارد، چطور میتواند از تنهایی بیرون بیاید؟ خودش باید شروع به ارتباطگیری کند. تکفرزندی است که فامیلی ندارد. خودش فقط با عمل خودش باید، از این تنهایی خود را خارج کند وقتی کسی ارتباطش را خودش میسازد، محدودیت ندارد. یعنی به همین دلیل که با این برادر میشود با دیگری هم میتواند بشود؛ این دیگر یک اتصال بیولوژیک نیست بلکه یک اتصال خلقشده است. یک اتصالی است که من ساختهام. از طرفی اگر اتصالی بخواهد بسازد باید با توازن بسازد.
کیانی ادامه داد: جایی از غرب و شرق ایستادهایم که اگر در دامن شرق بیفتیم، غرب یک چیز بزرگی از دست میدهد و اگر در دامن غرب بیفتیم، شرق یک چیز بزرگی را از دست میدهد. انگار ایران قلب جهان است. به هر سمت بلغزد، یک طرف جهان، این قلب را از دست میدهد. هم به لحاظ ژئوپلیتیک به این صورت است و هم به لحاظ فرهنگ به این صورت است. بنابراین سمت دیگر، بازنده از دست دادن ایران میشود. وقتی یک کسی میبیند اگر به سمتی میافتد، یک بازنده بزرگی وجود دارد، این باید یاد بگیرد که وسط بایستد. وسط در واقع اتصال است. وسط به معنی اینکه با هیچکدام نباشد، نیست. با هر دو باید بتواند تنظیم رابطه کند و باشد. ما به لحاظ تاریخی همینگونه هستیم. ضربالمثلهای ما را نگاه کنید؛ اندیشهای که به خصوص در وزیران ایرانی وجود داشته است را نگاه کنید. همۀ فرهنگ ما آن حکمتِ در وسط ایستادن است. خردی را دارد توسعه میدهد که به این صورت است. آن چیزی که من از شاهنامه دارم استنباط میکنم همین است. خردی که بتوانند وسط بایستند، بین قوای مختلف، بین تکثر و… توسعه داده میشود. به نظر من، معماری زبانی ایران این بوده است و کار شاهکاری است که فردوسی انجام داده است. چون دیده است که هر کسی که میخواهد در این مملکت زندگی کند و آبادانی پدید بیاورد، باید یاد بگیرد که چگونه وسط بایستد. سعدی هم همینگونه است. مثلاً مفهوم رندی خیلی متفاوت از دورویی است. واقعاً این را بیرون از زبان فارسی شما اصلاً نمیتوانید توصیف کنید.
او در ادامه بیان داشت: حداقل دو سه دهه هست که یک بازی شروع شده است و یک عدهای خیلی زود آن را دریافت کردند و به نظر من حاکمیت ما هم خیلی زود این را دید و آن یک چرخش قدرت است که از غرب به شرق دارد اتفاق میافتد. لزوماً هم اقتصادی نبوده است. آخرین ظهور و بروز آن در اقتصاد و فناوری است. اولین نشانههای آن، نشانههای زبانی بوده است. من در کتابی خواندم که از نشانههای زبانی پیشبینی کرده بود که قدرت از غرب به سمت شرق میرود. البته موضوع هم چین نیست. موضوع کلاً شرق است. از این که به عنوان مثال فرض کنیم که دیگر در اقتصاد، دیتا مزیت نیست. مزیت، روایت است. روایت، ساختاری شرقی دارد. داستانپردازی موجودیتی شرقی دارد. یک کتاب اقتصادی است و درخصوص سازمانها است و دارد این را میگوید که در یک دورهای، دیتا مزیت استراتژیک پدید میآورده است و الان دارد در بیزینسها، داستانپردازی و روایتپردازی مزیت میشود. بیزینسهایی قویتر هستند که قصهپردازی قویتری دارند. این کانسپت شرقی است. در آن زمان پیشبینی میکند که قدرت اقتصادی به سمت شرق خواهد چرخید، چرا که اینها در قصهپردازی نبوغ دارند. آمریکا در این سدهای که ما زندگی میکنیم، سمبل قدرت است. یک گوشه دنیا بوده است. حلقه وصلش به دنیا اروپا بوده است. در حقیت اروپا حلقه وصل آمریکا به جهان بوده است. در حال حاضر این اتفاق دارد در رابطه با چین میافتد. چین نیاز به حلقۀ وصل برای اتصال به جهان دارد. این حلقۀ وصل در همین منطقۀ ما است. من نمیگویم لزوماً درخصوص ایران است. منطقۀ ما نقش این چرخش را به سمت شرق خواهد داشت. این همان خوششانسی است که من میگویم ما جفت شش آوردهایم. چیزی که نبوغ ما است. همان چیزی که ما را به وجد میآورد. همان چیزی که ما زبانمان برایش ساخته شده است. سنتمان برایش طراحی شده است. همان چیزی است که در حال حاضر جهان هم اقتضا میکند و به آن نیاز دارد. منتها نکته این است که ما اختلال عالمی را تجربه میکنیم. یک از خودبیگانگی را در طول این سالها تجربه کردیم. باید استقرار پیدا کنیم، مقیم شویم در این عالمی که برای ما است و در آن نبوغ داریم و شکوفایی دارد از آن درمیآید؛ عالم پهلوانی، عالم یاریگری، عالم حلقۀ وصل، که هر سه به شدت همبسته است. ما لازم است یاد بگیریم و به یاد بیاوریم که در اینجا چطور زندگی میکردیم. در آن زمان که ما حلقه وصل بودیم، پهلوان بودیم، آن دورهای که ما یاریگری بلد بودیم، ما چطور جهان را نگاه میکردیم. ما چطور دیگری را نگاه میکردیم. چطور همسایه را نگاه میکردیم. چطور دشمن را نگاه میکردیم. لازم هست که به یاد بیاوریم، به مثابه یک ملت ما چطور نگاه میکردیم و چطور عمل میکردیم. این اتفاق اگر بیفتد بازی ایران تازه شروع شده است.

معاون پژوهشی پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی در ادامه اظهار داشت: با بیان اخیر جناب دکتر، افق بسیار نزدیک شد. منظور از «قلب» در اینجا دقیقاً همان مفهومی است که ما همواره خود را بر اساس آن درک کردهایم. چنانکه در شعر نظامی نیز آمده است: «همه عالم تن است و ایران دل». این بیت بهوضوح بر جایگاه دلبودن ایران در جهان دلالت دارد. در نقشههای تاریخی نیز، ایران در مرکز «اقالیم سبعه» ترسیم میشد و بهعنوان «ایرانشهر» نقطهی کانونی جهان بهشمار میرفت. از آنجا که عدد هفت، فرد است، امکان قرارگیری مرکزی وجود دارد و این موقعیت مرکزی به ایران تعلق داشته است. جالب آنکه این مفهوم با مفهوم «امت وسط» در اسلام و مرکزیت کعبه نیز سازگاری دارد، چرا که ایرانشهر در آن ناحیه جغرافیایی ـ فرهنگی قرار میگرفته است. این تصویر در جغرافیای تاریخی به همین شکل ترسیم میشد. بنابراین، این امر تنها یک خودآگاهی تاریخی نبوده، بلکه ذهنیتی است که با آن زیستهایم، بر اساس آن زندگی کردهایم، ادعای آن را داشتهایم، دربارهاش داستانسرایی کردهایم و قصهها (از جمله شاهنامه) را بر پایهی آن شکل دادهایم. برای نمونه، داستان هفت پیکر بهرام گور بهشکلی ویژه تمام ویژگیها و لوازم این مرکزیت و میانهبودن را بیان میکند و روایتی بسیار قابل تأمل است. اما نکتۀ مهم دیگر، مسئلۀ «وصل» است که درست در این نقطه میتوان بدان پرداخت. مفهوم «وصل» بهدرستی با «ارتباط» یا «ربط» متفاوت است. در این زمینه باید اشاره کرد که روشنفکری ایرانی با نفی همین نقش تاریخی شکل گرفت. طرح استعمار در پی آن بود که مرکزیت جهان را به جای دیگری منتقل کند؛ هنگامی که انگلستان نصفالنهار مرکزی جهان قرار گرفت و ساعت جهانی بر اساس آن تعریف گردید، در واقع مرکز جهان از مکانی به مکان دیگر جابهجا شد و نظم جدیدی مبتنی بر جغرافیای استعماری پدید آمد. اولین تغییر، تغییر جغرافیایی بود و این تغییر، جایگاه ایران را در نقشۀ جهانی دگرگون کرد. در نهایت، غرب برای ایران نقشی قائل شد که عمدتاً کارکردی مهارکننده داشت؛ ایران میتوانست در دورهای مهارکنندۀ روسیه باشد، در دورهای دیگر مانعی در برابر عثمانی بهشمار آید، یا فاصلهای میان حکومتهای سنی شرق (ازبکها، پشتونها و جریانهای قومی اهل سنت) و غرب (تمدن عثمانی) ایجاد کند تا آنها را درگیر یکدیگر سازد. از همینجا، نوعی همذاتپنداری میان برخی ایرانیان و اروپاییان بر اساس ایدۀ آریاییگرایی شکل گرفت. این تصور بهوجود آمد که گویا ایرانیان گروهی از اروپاییان هستند که در میان عربها و سنیهای متعصب مذهبی گیر افتادهاند. این دیدگاه بازتابی نیز در خود ایرانیان یافت؛ بهگونهای که بخشی از جامعۀ ایران خود را در این سرزمین غریب میپندارد و گویی خود را اروپایی میداند که به اشتباه در میان عربها و مسلمانان قرار گرفتهاند و با آنها هیچ پیوندی ندارند. جالب است که این نگاه از دورۀ صفویه نیز وجود داشته است.
او افزود: برای مثال، در شکلگیری مطبوعات در آمریکا، گزارشهای مربوط به شکست صفویان از محمود افغان برای جامعۀ آمریکای آن زمان جذابیت بسیاری داشت و آنها با ایرانیان احساس همذاتپنداری میکردند. روابط ایران و آمریکا تا پیش از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مثبت بود و آمریکاییان تصور میکردند که در ایران ملتی متمدن زندگی میکنند که در میان ملتهای به زعم آنها غیرمتمدن و متعصب گیرافتادهاند و شکست آنان، شکست جامعۀ تمدن بهشمار میرود. البته ایران در نگاه اروپاییان نقشهای دیگری نیز داشت؛ همواره نقشی الهامبخش ایفا کرده است. همانگونه که فوکو بیان میکند: «روح جهان بیروح». این «قلب» در واقع همان عنصر بنیادینی است که معنا میآفریند. در دورۀ رمانتیسم، هنگامی که غرب از عقلانیت تکساحتی عصر روشنگری خسته شد، نیاز به گشودگی به ساحت قلب و افق معنا احساس گردید. در این مقطع، رجوع به ایران اتفاق افتاد؛ گوته و دیگرانی مانند هگل یا فیتزجرالد (با ترجمۀ رباعیات خیام) به سرچشمههای فکری و ادبی ایران روی آوردند. تاریخ غرب در مقاطعی به ایران رجوع کرده است؛ بهعنوان منبعی از ذخیرۀ قلبی و شاعرانه. البته این را نیز باید یادآور شد که تقابل تاریخی غرب با ایران از دوران یونان و روم وجود داشته است؛ در آن دوره، ایران بهعنوان تمدنی خداسالار در مقابل یونان با آن مختصات انسانمدار قرار میگرفت. این رابطه، رابطهای اساسی و تعیینکننده در شکلگیری هویت تمدنی غرب بوده است. البته همواره آنان نیز در تلاش بودهاند تا مرکز عالم باشند. ما نیز مدعی مرکزیت عالم بودهایم. تعیین این که چه کسی مرکز عالم است، تا حدی به همت و اراده آن ملتها بستگی دارد. از آنجا که زمین گرد است، در نهایت هر نقطهای میتواند مدعی مرکزیت باشد. بنابراین، مرکز عالم بودن صرفاً با جغرافیای طبیعی تعیین نمیشود. از منظری میتوان شامات را در این موقعیت دانست و برخی دیگر «هارتلند»، منطقهای شامل قزاقستان، ازبکستان و تاجیکستان را قلب جهان میدانند.
شهرستانی در ادامه بیان داشت: از این رو، از دیدگاه طبیعی و جغرافیای غیرفرهنگی، هر نقطهای از جهان میتواند مرکز عالم باشد. در حال حاضر، آمریکا قلب عالم است. اگر کسی ادعایی غیر از این داشته باشد، سخنی به گزاف گفته است. بدون تعارف، آمریکا امروز قلب و مرکز جهان است و جهان نیز به این سمت حرکت کرده است. بخشی از این موضوع به گذشته تاریخی بازمیگردد؛ در دورهای از تاریخ، ایران این موقعیت مرکزی را داشت و زیرساخت فرهنگی عظیمی در ایران و جهان تولید کرد که پایههای آن تا به امروز نیز فعال است. این یک سرمایه بزرگ فرهنگی محسوب میشود. جهان طی قرون متمادی، ایران را به عنوان مرکز پذیرفته و بر این اساس، تأسیسات فرهنگی، زبانی، فکری و هنری را ایجاد کرده که قابل حذف نیستند. ممکن است امروز ایران از نظر سیاسی مرکز جهان نباشد، اما تمام آن ظرفیتهای فرهنگی و زیرساختها پابرجاست. این زیرساختها در ساحت امکانات فرهنگی هنوز کار میکنند و ایران را بهعنوان قلب جهان نگه میدارند. برای مثال، زبان فارسی چنین ویژگیای دارد. هر اندازه ایران سیاسی – که مثلاً در نرخ ارز خود را نشان میدهد – تضعیف شود، زبان فارسی کارکرد خود را حفظ میکند. بنابراین، آن زیرساختها میراث نظمی هستند که در آن ایران چنین موقعیتی داشت و این زیرساختها بسیار قدرتمند و پایدارند، برخلاف زیرساختهایی که غرب جدید بنا کرده است که بیشتر روبنایی هستند. زیرساخت حقیقی به درونیترین لایههای وجود انسان مرتبط است. غرب مرکزیت خود را بر لایهای از ارتباطات، قدرت و روابط قدرتی بنا کرده که شکننده است. به همین دلیل از چین میترسد. به راحتی ممکن است مرکزیت سرمایه – مثلاً از بورس نیویورک – به چین منتقل شود. این مرکزیت اگر صرفاً مبتنی بر سرمایه و بورس باشد، زیرساخت فرهنگی پایدار تولید نمیکند. اما وقتی زبان فارسی، عرفان و فرهنگ جوانمردی در ایران مطرح است و ریشه در تاریخ دارد، ناخودآگاه در ملتها نفوذ میکند و تداوم تاریخی مییابد.
محسن دنیوی، مدیر گروه سیاستگذاری و مدیریت فرهنگ و هنر پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی در ادامه گفت: تصویری که از ایران برای ما ساختهاند، روایتی است که آن را به مثابه محل منازعۀ شرق و غرب نشان میدهد. ایران را محل طمع و تقابل جلوه دادهاند. همانطور که اشاره شد، برای جابجایی مرکز جهان لازم بود این نقش تاریخی تحقیر و تضعیف شود تا امکان انتقال آن فراهم آید. با این روایت که ما صرفاً محل طمع و منازعه بودهایم، آنقدر آسیب دیده و تضعیف شدهایم که گاه به نظر دور از ذهن میرسد که بتوانیم چنین شأن و توانی در خود ببینیم که روایت «محل وصل بودن» و «قلب بودن» را احیا کنیم. از نقش الهامبخش و تأثیرگذار – مانند خردمندی میانه که کارها را جمع میکند – به موجودی تبدیل شدهایم که باید همچون شکار مراقب باشیم تا از هر سو طعمه نشویم. تجربههای معاصر ما از اشغال و تهدیدهای گوناگون، این تصویر را تقویت کرده است. گویی همیشه محل تقسیمبندی و جدایی بودهایم، نه نقطه پیوند و اتصال. در نیم قرن اخیر، با وجود تجربۀ یک انقلاب ملی و مردمی، هنوز ایران نتوانسته است به طور کامل بر پای خود بایستد و همواره هرگاه خواسته است در موضعی مستقل قرار گیرد، نیروهای خارجی به طرق مختلف مانع شدهاند. حتی در مورد شرکای راهبردی شرقی نیز این پرسش مطرح است که آیا میتوان به طور کامل بر آنان حساب کرد؟ زیرا آنان نیز ممکن است این نگرانی را داشته باشند که کشوری که در مقابل آمریکا ایستاده است، روزی در برابر چین نیز بایستد. به نظر میرسد این حس وجود دارد که نباید اجازه داد ایران بیش از حد قدرتمند شود. این روایت و این حس، با تعبیری که از نقش تاریخی ایران به عنوان قلب و مرکز وصل ارائه شد، آیا سازگار است؟ این پرسش نیازمند توضیح است. نکتۀ دوم این است که از یک سو، تمایزطلبی تاریخی ایران، به ویژه در حوزۀ زبان (پافشاری بر فارسی در بستری عربی) و مذهب (پیروی از تشیع در محیطی سنی)، نشاندهندۀ تلاش ایران برای حفظ هویت مستقل خود است. نظریههایی مانند «ایرانشهری» نیز بر این جدایی و تمایز تأکید میورزند. به نظر میرسد ایران هویت خود را در گروِ جدا کردن خود از دیگران تعریف میکند. این گزاره چگونه با مفهوم «وصل» و «میانجیگری» سازگار است؟ آیا این تمایزطلبی ذاتی، مانعی برای ایفای نقش پیونددهنده نیست؟
کیانی در پاسخ به این دو پرسش، گفت: این ویژگیها انتخابی نیستند، بلکه پدیداریاند و برآمده از اقتضای تاریخی و جغرافیاییِ موقعیت ایران هستند. پرسش این نیست که چرا زبان فارسی مانده است؛ کسی آن را برای بقا برنگزیده است. بلکه در این جغرافیا، زندگی بدون زبان فارسی ممکن نبوده و این زبان، بستر وقوع تحولات بعدی شده است. موقعیت «میانه بودن» و «حلقه وصل بودن»، موقعیتی فوقالعاده حساس و لطیف است. کوچکترین لغزش میتواند بقا را به خطر اندازد. همانگونه که ابتدای بحث نیز اشاره شد، اگر موجودی که نقش وصل را ایفا میکند، به سوی یکی از طرفین متمایل شود، طرف دیگر احساس زیان بزرگ میکند. این وضعیت را میتوان به نقش پدر در میان دو فرزند تشبیه کرد که حفظ تعادل در آن بسیار دشوار است. اسطورۀ واقعی ما در این زمینه، «شهرزاد» است. شهرزاد به عنوان دختر وزیر (وزیر نماد سنت خرد و میانهداری ایرانی) وارد میدان میشود. او فقط یک شب فرصت دارد تا با هنر روایت خود، مسیر تاریخ را تغییر دهد. این دقیقاً نمادی از کار وزیران و خردمندان ایرانی در طول تاریخ است؛ افرادی مانند خواجه نصیر که در میان حاکمان غیرایرانی و مردم ایران ایستادند و با هنر میانهداری، نه تنها بقای فرهنگی ایران را ممکن ساختند، بلکه حتی مهاجمان را در تمدن ایرانی هضم کردند. کاری که با مغولان شد و آنان را به بخشی از تمدن ایرانی-اسلامی تبدیل کرد. فردوسی، سعدی و بسیاری دیگر نیز در حوزۀ فرهنگ این میانداری را انجام دادهاند. بنابراین، تمایزطلبی زبانی و مذهبی ایران نه برای انزوا، بلکه برای حفظ استقلال و عاملیتی بوده که بتواند نقش وصل را از موضعی قدرتمند و خودبنیاد ایفا کند. این موقعیتِ در میانه، نیازمند آموختن آداب خاص خود است؛ آدابی که شهرزاد به شکلی استعاری به ما میآموزد؛ هنر روایت، تردستی در لحظههای بحرانی، و تبدیل تهدید به فرصت، با حفظ تعادل در پرتگاه خطر. این، ذاتِ موقعیت حساس ایران به عنوان قلب و وصل است.
او ادامه داد: آنچه بیان میکنم، حاکی از آن است که میانداری و نقش حلقۀ وصل بودن نیازمند خردی ویژه است؛ امری به غایت لطیف و ظریف که در زبان تجلی مییابد. در حقیقت، مجموعهای از واژگان وجود دارند که امکان تحقق این نقش را فراهم میسازند؛ واژههایی مانند یاریگری، پهلوان، فتوت و رند؛ این مفاهیم، ریشه در فرهنگ ایرانی دارند و در زبان فارسی ما را به وجد میآورند. نکته اساسی این است که این مفاهیم برای ما الهامبخش و حرکتآفرین هستند. یکی از بزرگترین اشتباهات در حوزۀ حکمرانی ما، عدم تناسب با این ویژگی ممتاز و در عین حال پیچیدۀ هویتی ایران است. برای مثال، اگر بخواهم واضح بیان کنم، نخستین گزارۀ سند چشمانداز ما چیست؟ «کشور اول منطقه». تأکید بر «اول بودن» محور قرار گرفته است. حتی در بررسی شرکتها نیز شاهد همین رویکرد هستیم. به جرأت میتوان گفت هر طرحی که در ایران بر «اول بودن» تأکید کند، نه در کارکنان و نه در مردم، شور و انگیزۀ عمیقی ایجاد نمیکند. اول بودن مسئلۀ اصلی ایرانیان نیست. در فضای زبان فارسی، اول بودن حتی میتواند حس خطر ایجاد کند؛ افراد ترجیح میدهند در جایگاه دوم قرار گیرند. اول بودن ما را به وجد نمیآورد، بلکه میترساند. این رویکرد حتی سبب شده کشورهای منطقه از اول بودن ما احساس رضایت نکنند. در هیچ جا نتوانستهایم کمک لازم را جذب کنیم، چرا که در صدر سندمان «کشور اول منطقه» نوشتهایم. آیا همسایۀ ما باید کمک کند تا ما اولین شویم؟ این گزاره عیناً بیانگر رقابت و مرزهای بسته است. در حالی که ما در کجا به وجد میآییم؟ در پهلوانی. یعنی در آنجا که قدرت خود را در یاری رساندن به دیگری مییابیم، هویت پیدا میکنیم و این نقش به جانمان مینشیند. به صحنههایی که در کشور هنگام کمک به دیگران ایجاد میشود بنگرید؛ مردم چه روحیهای پیدا میکنند؟ روحیهای حماسی و سرشار از معنا. آنجا که پهلوانی از آنان سر میزند. پهلوان ایرانی، برخلاف نمونههای دیگر، شکوفایی خود را در یاری به دیگری احساس میکند و در این مسیر است که به کمال میرسد. پهلوان نیازمند «ماجرایی» است که در آن ضرورت یاریرسانی وجود داشته باشد. به همین دلیل، در شرایط رفاه و آرامش مطلق، پهلوان بیمعنا میشود. در شاهنامه نیز هنگامی که اوضاع آرام است، رستم کناره میگیرد. اگر وضعیت را بیش از حد آرام یا محدود کنید، روحیۀ پهلوانی ایرانی مجال بروز نمییابد. بنابراین، هنگامی که به عنوان سیاستگذار تعهدی فراتر از مرزها نمیپذیرید و همه چیز را حول «اول شدن» خود متمرکز میکنید، بزرگترین عنصری که از دست میدهید، همان عنصر ایران است. ایران اینگونه نیست. حتی ممکن است این رویکرد به ضرر شما تمام شود، زیرا آن نیروی پهلوانی که میتوانست پشتیبان شما باشد، ممکن است در برابر شما بایستد. در تجربۀ جلسات مختلف، سیاستگذاران هشدار میدهم که مراقب باشید با روح ایران درنیفتید؛ کاری نکنید که مصداق پهلوانی، مقابله با شما شود. زیرا آن نیرویی که میتوانست منبع قدرت باشد، اگر با شما دربیفتد، شکست شما حتمی است. این عنصر ریشه در تاریخی بسیار کهن دارد – نه دو سه هزار سال، بلکه بیش از ده هزار سال سابقۀ زبانی و فرهنگی. این پدیده در روح مردم نهادینه شده و معنابخش زندگی آنان است.
بنیانگذار همآفرینی ازنو در ادامه گفت: وقتی از تمایز ایران سخن میگوییم، باید به یاد داشته باشیم که همۀ ملتها به نوعی متمایزند. هیچ ملتی دقیقاً شبیه دیگری نیست. این امری بدیهی است. هر یک از این عالمها دارای ابعاد سازنده و ابعاد غیرسازنده است. فارسی نیز آفتهای خاص خود را دارد که باید مراقب بود دچار آنها نشد. یکی از آفتهای این تمایز، غرور است که همواره آسیبزایی آن را تجربه کردهایم. در پروژۀ روشنفکری ایران نیز رگههایی از ضدیت با ایرانیت و خودتحقیری وجود داشته است. اما بخشی از این نقد، ناشی از خیرخواهی برای کاهش همین آفت غرور، تکیه بر گذشته و رخوت ناشی از آن بوده است، هرچند به نظر میرسد در این مسیر افراط و بدسلیقگی نیز صورت گرفته است. گاه این هشدارها از این باور برمیخیزد که باید از جا برخاست و کاری کرد. اما افراط در این جهت منجر به پیام تو فکر کردی کی هستی؟ شده است. در حالی که پاسخ درست این است که تو واقعاً کسی هستی. تحلیل بنده این است که بخش عمدهای از آشفتگیهای کنونی جهان ناشی از آن است که ایران نقش تاریخی خود را ایفا نمیکند و کسی هم نمیتواند این نقش را بازی کند. برقراری صلح و آشتی تنها از عهده کسی ساخته است که از «مایه» لازم برخوردار باشد. این «مایه» هم شامل موقعیت ژئوپلیتیک است و هم ظرفیت منابعی که ایران در اختیار دارد. این امکانات در اختیار ایران است، در زبان و فرهنگش ریشه دارد و منافعش نیز به آن گره خورده است. منافع ایران در گرو صلح دیگران است؛ گویی نفس وجود ایران در گرو آن است که دعوایی رخ ندهد.
او افزود: بنابراین، ما موجودیتی هستیم که ذاتاً متعهد به صلح هستیم. ما همچون هر ملت دیگری دارای تمایزاتی ویژهایم، اما نکته اساسی شکوفایی ما در این است که بدانیم «کیستیم». هنگامی که این هویت را بیابیم، بیاموزیم در این موقعیت زندگی کنیم، تعامل سازندهای با همسایگان داشته باشیم و ارتباطی متعادل با شرق و غرب برقرار سازیم، آنگاه میتوانیم نهادهایی چون آموزش و پرورش، اقتصاد و دانشگاه را بر اساس این موقعیت شکل دهیم. تمامی این نهادها بدون نسبتی با این هویت شکل نگرفتهاند و روح ایران در مقابل الگوهای ناسازگار مقاومت میکند و آنها را پس میزند. این وضعیت مانند پیوند زدن عضوی با گروه خونی ناسازگار به بدن است. بدنی که سرزندگی دارد، آن عضو را با قدرت پس میزند؛ اگر ضعیف بود، عضو بیگانه آن را از پای درمیآورد. تا زمانی که نهاد آموزش و پرورش یا وزارت فرهنگ متناسب با این روح شکل نگیرد، ایران به عنوان کشوری که همواره میزبان «هزاران رویداد» بوده، نمیتواند نقش واقعی خود را بازی کند. هر مناسبتی بهانهای برای گردهمایی و رویدادی فرهنگی بوده است. اما اکنون نهادی داریم که نه تنها میزبانی رویدادهای جهانی را برنمیتابد، بلکه از خود رویداد نیز میهراسد. در حالی که مردم در بوشهر «رویداد کوچه» را خودجوش برگزار میکنند و میترسی که نکند اتقافی بیفتد. روح زنده ایران خود را نشان میدهد؛ نوروز، تیرگان و بیش از پنجاه رویداد ملی دیگر، مستقیم به زندگی و کشاورزی مردم گره خوردهاند، گواه این حقیقت هستند.
دنیوی در ادامه گفت: از آن طرف هم میتوان گفت که در دهههای سی و چهل خورشیدی، در اوج گرایش به توسعه، ایران «بلوغ» ویژه خود را نپذیرفت.
کیانی در این رابطه گفت: نگاه حاکم به توسعه، نگاهی وارداتی و تقلیدی بود؛ گویی توسعه کالایی اختراع شده در جای دیگر است که باید خریداری و نصب شود. این نگاهی بسیار نادرست بود. برخی ملتها آنقدر قوام فرهنگی نداشتند که در برابر این الگو مقاومت کنند، اما ایران در خانه خود نشسته بود و آن را پس زد. اکنون شاهد بازگشت قدرتمند سنت در روشنفکری ایرانی هستیم. در محافل فکری، شاهنامه و دیگر نمادهای سنتی وزن و اعتبار یافتهاند. این بازگشت، نه از سر نوستالژی، بلکه از آنروست که سنت زنده است و خود را احیا کرده است. اکنون شاهد کارکرد دوباره و الهامبخشی آن در طراحی لباس، گفتار، زندگی خانوادگی و حتی آموزش شاهنامه به کودکان در خانوادهها هستیم.
او ادامه داد: ما متمایزیم. تا زمانی که این تمایز را درک نکنیم، به «شکوفایی» واقعی نخواهیم رسید. شکوفایی از خودشناسی آغاز و به آن ختم میشود. پرسش اساسی این است؛ من کیستم؟ استعدادها و قابلیتهای ذاتیام کدامند که میتوانند مرا به بازیگری مؤثر تبدیل کنند؟ امروزه حتی در راهبردسازی برای سازمانها، نخستین پرسش این است دیانای این سازمان چیست؟ و سپس مأموریتی تعریف میشود که با این دیانای همخوانی داشته و آن را به وجد آورد. برای ملتی با پیشینه تاریخی، پرسش از دیانای فرهنگی و آنچه ما را به شوق میآورد، امری بدیهی است. هدف، تعریف پروژه شکوفایی بر این اساس است. نمیتوان چیزی شما را به وجد آورد که استعدادش را ندارید. این قاعده است. ارزش پیشنهادی ایران در جهان امروز، هم در عرصه فرهنگی و هم در حوزه سیاسی، چیزی جز همان میانداری و نقش پیونددهندگی نیست. نهادهای بینالمللی موجود کارایی خود را از دست دادهاند و این واقعیت با گذشت هر سال آشکارتر میشود. در جنگهای اخیر، حتی غربیها نیز از ناتوانی این نهادها در جلوگیری از فاجعه حیرتزده شدهاند. امروز جهان تشنه نشستن بر سر میز و نهادسازی جدید است. هرچند ایران بهلحاظ تاریخی در موقعیتی نیست که بتواند به تنهایی ادعای رهبری این فرآیند را داشته باشد، اما اگر بتوانیم در منطقه و با پشتوانهای مانند چین همگرایی ایجاد کنیم، امکان نهادسازی فراهم میشود و این نقش، نقشی است که ذاتاً به ایران تعلق دارد. این نقش تنها در سطح ژئوپلیتیک و کریدورهای ارتباطی خلاصه نمیشود، بلکه در سطوح بالاتر فرهنگی و سیاسی نیز معنا مییابد. اگر ما این نقش را برعهده نگیریم، تجربه نشان میدهد که روح و زمینه فرهنگی قدرتمند ایران، خود به احیای آن خواهد پرداخت و هر نهادی که خود را با این روح همسو نکند، دیر یا زود پس زده خواهد شد. هر نهاد، کسبوکار، وزارتخانه یا سیستم حکمرانی که به این ندای درونی و مطالبه جهانی از روح ایران بیاعتنایی کند، در تقابل با این زمینهقدرتمند شکست خواهد خورد. در مقابل، همسویی با آن، ضامن شکوفایی پایدار خواهد بود.
شهرستانی: در پاسخ به این پرسش که چرا بخشی از روشنفکران با ایده تمایز ایران مخالفت کردهاند، علاوه بر توضیح پیشین درباره ذهنیت استعماری، همانطور که اشاره شد بخشی از این مخالفت ناشی از آن است که این مفهوم در دورههایی به «مفاخرهای پوچ» و ادعای «قبلۀ عالم بودن» به شکلی کاریکاتوری و انحطاطیافته تبدیل شده است. نمونه آن، تصویر تحریفشده دوره قاجار است که در میانه انحطاط و شکست، ادعای مرکزیت عالم داشت. این تناقض، یک آفت تاریخی است.
بنابراین ما با یک دوگانگی روبروییم که از یک سو، تصویر کاریکاتوری «قبله عالم بودن» که با غرور و انفعال همراه است، و از سوی دیگر، تصویر «ایران قربانی» که صرفاً کریدوری منفعل یا بخشی از جهان سوم پرتابشده به حاشیه است. راه نجات، یافتن «نقطه میانه» است. این نقطه میانه، نه ادعای گزاف و پیشینی حقانیت مطلق است و نه قبول انفعال و حاشیهنشینی. همانگونه که آیتالله شاهآبادی (استاد امام خمینی) به درستی اشاره کردهاند، یکی از عوامل انحطاط مسلمین «غرور به حقانیت» است. ایشان هشدار میدهند که این تفکر که ما چون پیرو مذهب حقه هستیم، پس هیچ کاری لازم نیست انجام دهیم، آفتی مهلک است. بنابراین، نقد روشنفکری به «قبله عالم بودن» اگر ناظر به پرهیز از همین «غرور به حقانیت» باشد، نقدی بهجا است.
در مورد مسئله محل نزاع بودن ایران، باید توجه داشت که این موقعیتِ «در میانه» بودن، همواره همراه با هزینهها و مخاطراتی است. این موقعیت هم فرصت است و هم خطر، و ما گریزی از پذیرش آن نداریم. این یک واقعیت پدیداری و غیرانتخابی است؛ ما نمیتوانیم از این موقعیت کنارهگیری کنیم یا آن را نادیده بگیریم. پذیرش این موقعیت و درک خردمندی لازم برای مدیریت آن، امری اجتنابناپذیر است.اما نکته حائز اهمیت این است که پذیرش این نقش جهانی و برونگرا، نباید به معنای نادیده گرفتن زندگی عادی و روزمره باشد.
کیانی: در تاریخ ایران، حتی در اوج چالشها و نزاعها، ما توانستهایم چرخهای متعادل و زیبا از زندگی روزمره را حفظ کنیم. عرفان، فلسفه، هنر و نوآوریهای علمی و فرهنگی ما در بستر همین موقعیتهای پیچیده متولد شدهاند. بنابراین، مسئولیت ما در قبال این موقعیت، نه فقط مدیریت بحرانهای بیرونی، بلکه حفظ و تکریم ریتم طبیعی زندگی، زیباییشناسی و آرامش درونی جامعه است. این همان «خرد زیستن در میانه» است که باید آن را به یاد آورد و احیا کرد. این خرد به ما میآموزد که چگونه میتوان هم نقش آفرین جهانی بود، هم زندگی را شکوهمند و زیبا زیست.
شهرستانی در پایان سخنان خود گفت: در مورد بحث تمایز ایران نیز باید افزود که تمایز ایران صرفاً در «چگونه» بودنش نیست، بلکه در «ملت بودن» به معنای تاریخی و فراقومی آن است. مگر ما چند ملت داریم که سابقۀ تاریخی دارد؟ ایران مفهومی از وحدت در عین کثرت را تجسم بخشیده که فراتر از زندگی قومی و عشیرهای است. همانگونه که هگل نیز اشاره کرده، ایران توانست امری فراقومی را بنیان نهد که اقوام گوناگون را در ذیل هویتی برتر فراگیرد. این مفهوم «ملت» به معنای واقعی، ریشه در تاریخ و زیست جهان ایرانی دارد و صرفاً محصول دوران مدرن و قرارداد وستفالی نیست. بسیاری از واحدهای سیاسی امروز منطقه فاقد این سابقۀ تاریخی عمیق و تجربه زیسته فراقومی هستند. بنابراین، ملت ایران امری تاریخی، زنده و نیازمند پاسداشت مستمر است. در همین لحظهای که با یکدیگر سخن میگوییم، ما همچنان با چالشهایی در فرآیند ملتسازی مواجهیم. ملت عراق، فراتر از سه گروه عمدهای که ساختاری فدرالی آنها را به هم پیوند داده، هنوز هویت ملی یکپارچهای نیافته است. در لبنان نیز فرآیند ملتسازی به نتیجه نهایی نرسیده و در برهههای کنونی، حتی در مواردی مانند لبنان، سوریه و افغانستان، این روند عقبگرد داشته است. گذشته از اینکه این کشورها پیشینهای در دولت-ملتسازی در دوران پیشامدرن نداشتهاند، امروز نیز شاهد نوعی بیثباتی در این فرآیند هستیم. در این میان، ایران به عنوان یک عامل ثباتبخش و حامی حاکمیت ملی این کشورها عمل کرده است. هنگامی که گروهی مانند داعش با طرحی ویرانگر برای نابودی ملتها در منطقه ظهور کرد که دشمن مرزهای ملی بود، ایران بازگرداندن و تقویت این مرزها را در دستور کار قرار داد. امروز نیز اسرائیل اقداماتی مشابه در جهت تضعیف ملتها انجام میدهد. در اینجا از تعبیر ناملت برای برخی کشورهای عربی منطقه مانند امارات متحده عربی و تا حدی عربستان سعودی استفاده میکنم که به معنای دقیق، هرگز فرآیند ملتسازی به معنای مدرن را به طور کامل طی نکردهاند. در مقابل، پروژه جمهوری اسلامی ایران در منطقه، تقویت و استحکام ملتها است. ایران خود دارای هویت ملی ریشهدار و قدرتمندی است و از تقویت دیگر ملتها هراسی ندارد، بلکه برعکس، قدرتمند شدن آنها را به معنای تقویت خود و تضعیف نفوذ قدرتهای استعماری میداند. اسرائیل که به دنبال ایجاد یک هویت ملی جعلی است، از قدرت گرفتن ملتهای اصیل منطقه احساس خطر میکند. این دقیقاً نقطه مقابل رویکرد ایران است که همکاری و تقویت دیگران را تضمین کننده قدرت خود میداند. زبان فارسی نیز بهویژه در شرق ایران، یکی از ارکان این پیوند و تقویت هویتهای ملی است. جایی که لازم بوده، ایران حتی از برند و نام خود نیز کوتاه آمده تا آن ملتها بر پای خود بایستند و قدرت درونی خود را بازیابند. بنابراین، جدال اصلی منطقه، بین دو طرح است؛ طرح ایران که خواستار قدرتمند شدن ملتهاست، در مقابل طرحی که هدفش زدودن هویت ملی از منطقه و ایجاد فضایی تهی از ملتهای مستقل است. باید توجه داشت که سرمایهداری جدید نیز به سوی خرد کردن ملتها به واحدهای قومی و هویتی کوچکتر و شکستن مرزهای ملی پیش میرود تا هضم آنها در نظام جهانی سرمایه تسهیل شود. در این فرآیند، هویتهای قومی و زبانی محلی تشدید میشوند تا ملتها به عناصر کوچک و قابل کنترل در اختیار قدرت جهانی تبدیل شوند.
کیانی در پایان گفت: پروژه ایران، یک پروژه منطقهای است. خطر بزرگ این است که ما دچار انزوا شویم. پیوند و اتصال با منطقه، امکان هرگونه همکاری سازنده را فراهم میآورد. به نظر من، ابرپروژه اصلی در چهار تا پنج سال آینده، تقویت همین همگرایی منطقهای است. جنگ اخیر و تهدیدهای اسرائیل علیه منطقه، اگرچه ظاهری تلخ دارد، اما در باطن ظرفیتی برای کنش جمعی منطقهای ایجاد کرده است. البته به کنشگری قدرتمند و هوشمند نیاز است تا بتوان از این فرصت بزرگ بهره برد. این همگرایی، دستاوردهای عینی و ملموسی خواهد داشت. فقط در زمینه گردشگری و ترانزیت، با توجه به جمعیت نزدیک به صد میلیونی کشور و مدیریت صحیح منابع – برخلاف مشکلات کنونی که ناشی از سوءمدیریت است – میتوان به آمارهایی چشمگیر دست یافت. نمونه دبی نشان میدهد که حتی با زیرساختهای نه چندان قوی، با مدیریت میتوان به موفقیتهای بزرگ رسید.




ثبت دیدگاه