یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ باشگاه هنرپژوهان جوان، با برگزاری یک نشست، میزبان جمعی از علاقه‌مندان افکار و اندیشه های شهید آوینی بود. این نشست تخصصی با عنوان « آیا آوینی روشنفکر بود؟» در سرای شهید آوینی برگزار شد.

در این نشست، دکتر شهریار زرشناس، استاد و پژوهشگر فلسفه غرب و از همکاران شهید آوینی در گفتگو با سید مصطفی رضایی، مدیر گروه حکمت هنر پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی، به بیان سیر اندیشه و سلوک فکری شهید آوینی از پیش از انقلاب تا لحظه شهادت و نسبت ایشان با جریان روشنفکری و تجدد پرداخت و به پرسشهای حضار جلسه نیز پاسخ داد.

در ادامه مهم‌ترین بخش‌های این گفتگو به استحضار مخاطبان می رسد.

رضایی: در ابتدا درباره کلیات تحول شهید آوینی صحبت بفرمایید. در این سالهای پس از شهادت ایشان، روایت رسمی و غالبی از شهید آوینی وجود داشته که ایشان را یک فرد مذهبی و انقلابی و همراه با امام خمینی و رهبری و در مقابله با جریان روشنفکری و تجدد خواه معرفی کرده است. ولی چند سالی است که برخی مدعی شده اند که این روایت رسمی منطبق بر واقعیت شهید آوینی نبوده و اتفاقا شهید آوینی در سالهای پایان عمر خویش، به جریان روشنفکری تمایل پیدا کرد و از برخی از مواضع و اندیشه های انقلابی خود عدول کرده است. میخواستیم بدانیم با توجه به سابقه همکاری نظری شما با شهید آوینی در مجله سوره و دفتر مطالعات دینی هنر حوزه هنری، آیا این روایت رسمی مطابق با شخصیت حقیقی شهید آوینی بوده است یا خیر. البته منظر بحث ما بیشتر منظر اندیشه‌ای است و با مسائل شخصی و زیست فردی و خانوادگی ایشان کاری نداریم. بلکه سلوک فکری و نظری ایشان در آن سالها مدنظر ماست.

نیروهایی که ما به عنوان نیروهای حزب‌اللهی و بچه مسلمان می‌شناسیم معمولاً خانواده‌هایی مذهبی و سنتی دارند که پیشینه یکی دو نسل قبل آنها هم همین‌گونه است. آوینی از این دسته نبود. البته خانواده آوینی مذهبی بودند اما فضایی که آوینی در آن رشد کرد و درس خواند فضای روشنفکری بود. او از یک پیشینه روشنفکری آمد و به فضای فکری امام خمینی(ره) رسید و خودش هم آن را پنهان نمی‌کند. او در اصلی‌ترین کانون هنری مدرنیستی در ایران آن زمان یعنی در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران درس می‌خواند. آدم مطرحی هم بود. چهره بود و خیلی از چهره‌های روشنفکر هم دوستان او بودند. من این توفیق را داشتم که در دفتر مجله سوره و در اتاق سردبیر ساعت‌ها با او گفتگو کنم. اینکه می‌گویم دفتر سردبیر، تصور یک فضای بوروکراتیک نشود. فضایی کاملاً صمیمی و دری که همیشه باز بود و بچه‌ها هم او را آقا‌مرتضی صدا می‌کردند. من آن زمان در تحریریه کیهان با مدیر مسوولی مهدی نصیری بودم. کار من در سرویس‌های معمول نبود. حوزه کاری من مبارزه با روشنفکری و شبهات سروش و امثال او بود و من خودم یک نفره یک سرویس بودم.

آقا مرتضای بعد از انقلاب آدم متشرعی بود. من خاطرم هست که یک روز که با ایشان کار داشتم و او مشغول وضوگرفتن بود. گفت که بیا تو هم وضو بگیر نماز بخوانیم. گفتم من الان کار دارم بعداً می‌خوانم. یادم هست که روایتی از امام صادق(ع) را برایم نقل کرد که مضمونش این بود که حضرت می‌فرماید شفاعت ما به کسی که نماز اول وقت را سبک بشمارد نمی‌رسد. اگر بخواهم خیلی خودمانی بگویم من از سال ۱۳۷۰ دائماً آویزون آقا‌مرتضی بودم. حتی بعدها نادر طالب‌زاده نقل می‌کرد که آن زمان چندبار پشت سر من این حرف را زده است که : «این کیه که همش تو اتاق مرتضاست و نمی‌گذارد ما او را ببینیم؟!» من با مرتضی درباره همه چیز صحبت می‌کردم. او هم اهل صحبت بود و آدم پنهان‌کاری هم نبود که مثلاً بگوید من قبل از انقلاب بچه طیب و طاهری بودم و قدیس بودم و…. می‌گفت من در عمق نیست‌انگاری بودم، نیچه می‌خواندم و همان جملاتی که ایشان در وصف قبل از انقلاب خودش گفته است و مشهور هستند.

در فضای دانشگاهی آن سال‌ها چه فضایی و چه نفکری غالب بود و نسبت ایشان با آن فضا چگونه بود؟

فضای روشنفکری ایران دهه ۵۰، البته باید آن را با فضای دانشگاهی یکی ندانیم، عمدتاً تحت تاثیر جریان چپ بود. یک جریان چپ غیر‌رسمی مارکسیستی. کانون اصلی تغذیه آنها فضای دانشگاهی است و بیشتر هم در دانشکده‌های فنی مهندسی حضور دارند. چه طیف جنبش چریکی چپ مارکسیستی ایران، چه آنهایی که آتئیست بودند( مثل فدائیان خلق) و چه آنها که به ظاهر مذهبی بودند اما بنیادهای التقاطی سوسیالیستی مارکسیستی داشتند( مثل سازمان مجاهدین خلق). جریان چپ در فضای روشنفکری دهه ۵۰ ایران خیلی نیرومند است اگرچه جریان‌های لیبرال هم حضور دارند. اما در دانشکده هنرهای زیبا فضا کمی متفاوت است. فضای دانشکده هنرهای زیبا در آن دهه فضای لیبرالیسم و نوعی ولنگاری است. فضای خاصی است که در آن فضا بیشتر پوزیشن هنر نو و هنر آوانگارد و این خط فکری که دفتر فرح پهلوی به ویژه در نیمه دوم دهه ۴۰ آن را بیشتر ترویج می‌کرد بروز داشت. از نیمه دوم دهه ۴۰ به صورت مشخص چند حرکت در کشور صورت می‌گیرد. اولین آنها این است که کانون پرورش فکری را به لیلی امیرارجمند می‌دهند. امیر ارجمند کسی است که از نظر فکری بسیار به فرح پهلوی نزدیک است و در پاریس، زمانی که هنوز فرح، همسر شاه نشده بود دوست صمیمی بودند و هر دو هم چپ بودند. چپ توده‌ای هم بودند و نه مثلاً‌ چپ چریکی. اینها فضای امنی درست کردند برای بسیاری از مارکسیست‌های رسمی که در اندیشه، مارکسیست هستند ولی حاضر به هیچگونه مبارزه سیاسی نیستند و اتفاقاً همسویی فرهنگی با رژیم پهلوی دارند. دفتر فرح و کانون پرورش فضایی می‌شود برای استفاده از این مارکسیست‌های رسمی برای ترویج مدرنیته در ایران. اینها چه کسانی بودند؟ کسانی مثل فیروز شیروانلو، محمود دولت‌آبادی، محمدرضا فشاهی، امیرحسین آریانپور و همه کسانی شبیه اینها که مارکسیست بودند و اعتقادی به مبارزه نداشتند و به دنبال کار فرهنگی بودند.

یک کار دیگری در کنار این صورت گرفت که موج آوانگاردیسم را وارد هنر ایران کرد یا حداقل آن را تقویت کرد. هم در سینما هم در هنرهای تجسمی. ماجرای سیحون ، ساختن سازمان توسعه سینمایی به ریاست فرمان آرا، شارژ مالی گسترده و ظهورسینمایی مثل سینمای شهید ثالث و … مربوط به همین فضا است و این خط را در دانشکده هنرهای زیبا به وضوح دنبال می‌کردند.

این خط ظواهری داشت. یکی از عناصر اصلی آن روابط خیلی باز و آزاد دختر و پسر در حد بسیار عجیبی است که در نُرم جامعه سنتی دهه ۵۰ ایران نمی‌گنجید. امروز ممکن است در گروه‌هایی از لایه‌های فوقانی جامعه ایران آن شیوه از روابط آزاد را بپسندند ولی در آن دوره چون طبقه متوسط جامعه ایران وزن چندانی نداشت و فرهنگ آنها ابداً فرهنگ مسلطی در جامعه نبود نُرم جامعه ایران آن را نمی‌پسندید. اگرچه فرهنگ رژیم شاه همان بود اما نتوانسته بود آن را در درون جامعه ایران درونی کند. دانشکده هنرهای زیبا اما یک جزیره خاص کاملاً متفاوت و جداافتاده از بقیه کشور بود و کاملاً از فرآیند جریان‌های هیپیسم و جریان‌های موسیقی راک و جاز و نظایر آن با آمیزش خاصی از استفاده از مواد مخدر و … الگوبرداری می‌کرد. آقا مرتضی در متن این جریانات حضور داشت و خودش هم آن را پنهان نمی‌کرد. آوینی خودش می‌گفت وقتی روند انقلاب اسلامی شروع شد امام خمینی(ره) در من تحول ایجاد کرد و من را عوض کرد و تمام نوشته‌های قبلی را سوزاندم. این تحول به واسطه آشنایی با امام خمینی(ره) رخ داد. بنابراین مرتضی از متن یک فضای آوانگارد روشنفکری به فضای انقلاب اسلامی رسید. به همین دلیل وقتی خطاب به روشنفکرها درباره انقلاب صحبت می‌کرد می‌گفت که من از انتهای یک راه طی شده می‌آیم. بعدها او یک زندگی جدیدی را شروع کرد. البته او با وجودی‌که در متن آن فضا بود طبق گفته خودش روحیه‌اش به گونه‌ای بود که نمی‌توانست با فضای آن دوران بسازد. چون آدم خاصی بود در سیستم بورکراتیک آن دوران نمی‌توانست هضم شود و با وجودی‌که فوق لیسانس معماری داشت اما سر کار نمی‌رفت و نمی‌توانست. او یک سلسله ویژگی‌های روحی خاص داشت که انقلاب به آنها امکان و مجال بروز و ظهور داد. به علاوه اینکه اندیشه امام خمینی(ره) احوال او را عوض کرد.

این تحول در چه چیزی بوده است و اندیشه‌های امام چه بوده‌اند که باعث این تحول شد و چرا مثلاً در بقیه افراد رخ نداد؟

این تغییر و تحول البته در بعضی‌های دیگر نیز اتفاق افتاد و منحصر به آقا مرتضی نبود. روشنفکری یک حجاب بر روی اداراک آدمی است و او را محجوب می‌کند. اینکه یک اتفاقی بیفتد واین حجاب خرق شود امر غریبی نیست و اتفاقاً عکس آن امر غریب‌تری است. در سال ۵۷ این اتفاق و تحول برای خیلی‌ها رخ داد. در سال ۵۶ تا ۵۷ جامعه ایرانی بیش از گذشته تمایل دینی‌اش را ظاهر کرد. چند مولفه را در این سال‌ها می‌شد به وضوح دید. از جمله پررنگ شدن نقش روحانیت و گسترش دامنه نفوذ آنها و در کنار آن زیاد شدن خانم‌های محجبه. ما در ایران از قدیم یک تم زنان سنتی و چادری همیشه داشته‌ایم و تعداشان هم زیاد است. فرهنگ سکولار نتوانسته بود در اعماق فرهنگ ایرانی نفوذ کند. اکثریت خانم‌ها چادر معمولی سنتی داشتند. البته نه چادری که فرضاً از یک آرمان ایدئولوژیک خاصی حکایت کند. ولی به هر حال زنان آن موقع به حجاب و لوازم آن آن پایبند بودند. یک گروه دیگر از خانم‌های جوان هم داشتیم که تحصیلات داشتند یا سرکار می‌رفتند. اینها اغلب تحت‌تاثیر فرهنگ سکولار قرار می‌گرفتند و بی‌حجاب می شدند. اینها همان لایه‌های طبقه متوسط ایران بودند که شکل‌گیری آن به خیلی قبل‌تر بر‌می‌گشت اما از دهه ۴۰ بارور شد و اصلاً سیاست شاه این بود که اینها را بارور کند. اتفاقی که افتاد این بود که اینبار گروه اجتماعی دختران طبقه متوسط مدرن و زنانی جوان مدرنی را می‌دیدید که تحصیلات دانشگاهی آن روز را داشتند و محجبه شدند. در سال ۵۶ نماز خواندن در دانشگاه تهران بیشتر از آن که یک امر شرم‌آور تلقی شود یک امر ارزشمند بود. این آن اتفاقی است که در خیلی‌ها رخ داد. این که بعدها چه شد و چه اتفاقات دیگری افتاد یک امر دیگری است. در جریان انقلاب در خیلی‌ها تصرف رخ داد. تصرفی که ناشی از ظهور انقلاب اسلامی بود. سید مرتضی دائماً تعبیر خورشید را برای این وجه انقلاب استفاده می‌کرد. منتها مرتضی جان آماده‌تری داشت و برای همین در او تصرف بیشتری شد. خود او بارها این را می‌گفت که امام خمینی(ره) در من تصرف کرد. این زمینه از قبل وجود داشت وگرنه کسی مثل مهشید امیرشاهی هم در آن فضا بود ولی وقتی انقلاب اسلامی ظهور کرد بیشتر رنگ سکولار گرفت و پشت بختیار ایستاد.

بخشی از روشنفکری ایران به صورت خیلی کوتاه مدت با انقلاب اسلامی همراهی نشان دادند ولی به سرعت فاصله گرفتند. در اسفند ۵۷ عده‌ای زیادی از نویسندگان و حتی جمع مشهوری مثل «کانون نویسندگان ایران» به دیدن حضرت امام(ره) می‌آیند. همان‌هایی که بعداً به فحاش‌ترین آدم‌ها علیه حضرت امام(ره)، انقلاب و حتی اسلام تبدیل شدند. حتی معروف است که سیمین دانشور در آن دیدار می‌خواست دست حضرت امام(ره) را ببوسد. مشابه این اتفاق برای جلال هم افتاد. جلالی که از یک خانواده سنتی آمده بود زمانی در دامان حزب توده و بعدتر در دامان سوسیال دموکراسی جامعه سوسیالیست‌های آتئیست ایران و بعد در دامان اگزیستانسیالیست کامو و سارتر و بعد از همه اینها به دامان حضرت امام(ره)‌برگشت و برای بیعت رفت و غربزدگی را نوشت. از این اتفاقات بسیار داریم.

آیا جنس تحولات شهید آوینی، احساسی و ناشی از جو انقلابی آن دوران بود یا اینکه تحولی ریشه‌دار و معقول و با انتخابی آگاهانه در شخصیت ایشان رخ داده بود؟

من به چند دلیل مشخص می‌گویم که تحول آوینی یک تحول سطحی و احساسی صرف نبوده است. برای دیدن مصداق تحول سطحی به کسی مثل باقر پرهام نگاه کنید. قبل از انقلاب یک روشنفکر آتئیست و چپ رسمی است. از آنهایی که رژیم با آنها کاری ندارد و ترویج مدرنیته می‌کند. همین آدم بعد از دهه ۶۰ به یک ضد‌انقلاب تمام‌عیار تبدیل می‌شود. به خارج از کشور می‌رود. تمایلات چپی‌اش را کنار می‌گذارد و با سلطنت‌طلب‌ها همراه می‌شود. همین باقر پرهام در سال‌های اوج‌گیری انقلاب در دی و بهمن ۵۷ همسو با انقلاب است اما درست بعد از پیروزی انقلاب و از مرداد ۵۸ شروع به موضع‌گیری علیه انقلاب می‌کند. تحول این آدم را می‌توان تحول سطحی و احساسی دانست. او گرفتار وهمی شد و فکر کرد انقلاب همان چیزی است که او می‌خواهد و وقتی دید آنگونه نیست برگشت. مرتضی را به دو دلیل نمی‌شود اینگونه دانست. اول اینکه مرتضی تحول معرفتی و اعتقادی پیدا کرد. او از منظر روشنفکری سراغ انقلاب نیامد که مثلاً بگوید از نگاه روشنفکری من به دنبال آزادی هستم و این انقلاب همانی است که این آزادی مطلوب من را را تامین می‌کند و بنابراین من طرفدار انقلاب هستم. مرتضی اساساً و به طور کلی اعتقادش عوض شد و از یک آدم آتئیست به یک آدم مذهبی تبدیل شد. حالا اینکه به یک احتمال قوی در دوران آتئیستی‌اش هم لایه‌های عمیق معنوی سرکوب‌شده داشته محل بحث نیست. به هر حال او تبدیل به یک آدم مذهبی و متفاوت شد. نکته بعدی اینکه در بعد از انقلاب یک گام، یک سطر، یک فیلم، یک دقیقه حرف از مرتضی ندارید که او از مواضع انقلابی و اعتقادیش، و از همدلی و همراهی با انقلاب عدول کرده باشد.

اگر این یک اتفاق سطحی بود و او داشت به دوران روشنفکریش بر‌می‌گشت باید وقایعی شبیه تحولات و تغییرات باقر پرهام برای او هم رخ می‌داد. یا کسان دیگری مثل رضا براهنی ، مصطفی رحیمی و کسانی که در یک مقطعی با انقلاب همراهی کردند. ساعدی یک زمانی به دیدن امام رفت. همین ساعدی که بعداً فحاش‌ترین آدم‌ها بود. همین ساعدی که بعدها می‌گفت اگر من از ایران نروم دیوانه می‌شوم و عاقبت هم رفت و الکلی شد و … نمونه دیگر علی میرفطروس است. او و کسان دیگری شبیه او، مگر آن اوایل با انقلاب همراهی نکردند؟ اما تا دیدند انقلاب ماهیت اسلامی دارد و روحانیت حضور جدی دارد تبدیل به دشمن شدند. مرتضی اگر از این صنف و از این سنخ بود باید همانند اینها موضع می‌گرفت. حتی روشنفکرهای به ظاهر مذهبی و حتی مذهبی مدرنی مثل بازرگان هم علیه انقلاب موضع گرفتند. بازرگانی که وقتی دید کارها از دست لیبرال‌ها خارج می‌شود و رادیکالیسم انقلابی حاکم می‌شود علیه امام موضع می‌گیرد و حتی استعفا می‌دهد. مدتی که از انقلاب می‌گذرد به مرور لیبرال‌ها فاصله می‌گیرند، مارکسیست‌ها سکولارها و همه مدرن‌ها فاصله می‌گیرند. کجا این فاصله گرفتن را کسی از مرتضی دیده است؟ مرتضی تازه بیشتر به متن انقلاب می‌رود. تازه خلاقیت‌هایش شکوفا می‌شود. نریشن‌های روایت فتح را می‌نویسد. این اتفاق اعتقادی است. چه شاخص‌هایی این را به ما نشان می‌دهد؟ هم نوشته‌ها و آثار او و هم استمرار آنها به ما ثابت می‌کند که تحول مرتضی احساسی و سطحی نبوده است.

کسانی که می‌گویند مرتضی دراواخر عمر روشنفکر شده بود این یک سوال مشخص من را را پاسخ دهند که کدام روشنفکری در آخرین تصمیم عمرش با این عبارت و استدلالی که در ادامه می‌گویم به فکه می‌رود؟ او در آخرین دیدارمان به خود من گفت که من دارم به جایی می‌روم که در آن فرشتگان ارواح شهدا را از زمین به آسمان می‌برند. عالَم این آدم چه نسبتی می‌تواند با دنیای روشنفکری داشته باشد؟ این دو روز قبل از شهادتش است.

آیا آوینی در تحول بعد از انقلاب دچار بعضی از رفتارهای افراطی و احساسی شده و یا تندرویهایی مانند بعضی از کارهای امثال مخملباف داشت؟ مثلا درباره هنر و موسیقی مخالفت افراطی داشت؟ آیا فرضاً موسیقی شجریان را حرام عقلی می‌دانست؟

الان معمول است که عده‌ای از موضع نئولیبرالی انقلاب‌گری را افراط و تندروی می‌دانند. مخملباف یک آدم فاقد عمق تئوریک بود و اساساً‌ هویت اعتقادی منسجمی نداشت. در حال و هوای انقلاب در سال‌های ۵۹ دو ۶۰ یک کارهایی در همین حوزه می‌کرد و یک کتابی با عنوان هنر اسلامی هم نوشت و یکی از مسوولین حوزه بعدها به من گفت که مخملباف یک چیزی آن موقع نوشت و ارزشی هم ندشت. ما سعی کردیم از دل آن چیزی دربیاوریم که دیدیم نشد. مرتضی اینگونه نبود و قیاس او با مخملباف قیاس مع‌الفارق است. تقید شرعی به بعضی چیزها مثل حجاب را نمی‌شود تندروی دانست. اینها مصداق تندروی نیستند بلکه مصداق پایبندی به شریعت هستند اما اینکه بگوییم مرتضی با کسانی که ریش نداشتند برخورد می‌کرد اصلاً اینگونه نبود. در سوره همه تیپ آدمی می‌آمد. نه آمدن به این معنا که آوینی تحت تاثیر آنها قرار بگیرد. اوج ماجرا این بود که آنها می‌آمدند و حرف خودشان را می‌زدند و مرتضی هم بحث خودش را داشت و اتفاقاً در بسیاری از موارد روی آنها تاثیر می‌گذاشت و تصرف می‌کرد. من نمونه‌هایی را سراغ دارم که الان بعضاً در فضای مطبوعاتی فعال هستند و حتی یکبار چهره مشهوری که از او اسم نمی‌برم آمد و ازکارهای نادرست و غیرشرعیش حرف زد و برخورد مرتضی را با او دیدم. برخورد مرتضی برخورد هدایتگر، ارشادی و قاطع بود اما به هیچ وجه خشن نبود. یک چیز دیگر این است که ما نباید اسیر بازی‌های نئولیبرالی درباره نفی خشونت شویم. نئولیبرال‌ها هر جا منافعشان اقتضاء کرده است به خشن‌ترین آدم‌ها تبدیل شده‌اند. مگر غیر از این است که آمار خشونت آمریکا در قرن بیستم از هر تمدن و کشور و قدرت امپریالیستی و غیرامپریالیستی دیگری بیشتر بوده است و همین‌ها هم بیشترین شعارها را درمورد عدم خشونت می‌دهند. نمی‌توان گفت همه انواع خشونت فی‌نفسه بد هستند. خشونت مشروع داریم، خشونت دفاعی داریم. مگر غیر از این است که انسان در کنار ظرفیت هایی که برای مهربانی و رافت دارد ظرفیت‌هایی نیز برای خشم وخشونت دارد؟ پس معنای « اشداء علی الکفار»ی که در قرآن آمده است چیست؟ از سخن من حکم قتل‌عام برای همه آدم‌هایی که غیر از ما می‌اندیشند برداشت نشود اما شما یک چهارچوب و یک مرزهای اعتقادی و هویتی دارید که وقتی می‌بینید این مرزها مرد تهاجم و تجاوز قرار می‌گیرند و یک سری حقایق دارد انکار می‌شود یا ظلمی در حال رخ دادن است اساساً موظف هستید که دفاع کنید و این دفاع مراتبی دارد و یک وجه آن ممکن است آن چیزی باشد که خود این آدمهای نئولیبرالی انجام می‌دهند. این نئولیبرال‌ها هر جا احساس کنند که تمدن، موجودیت ، ارزش‌ها، منافع و حتی سلطه‌گریشان به خطر می‌افتد با خشن‌ترین شیوه‌ها رفتار می‌کنند و هیچ شکی در آن نیست. من چند وقت پیش در فرانکفورت بودم و از نزدیک برخوردها به ویژه با کسانی که از خاورمیانه می‌آمدند را دیدم. برخوردها به شدت امنیتی و حتی بی ادبانه بود. پس آن شعارهای ضد خشونت کجا رفت؟

کارل پوپر مشهورترین تئوریسین اینهاست که می‌گوید جامعه باز جامعه‌ای است که در آن جابجایی غیرخشن قدرت امکان‌پذیر باشد. خبرنگار اشپیگل از او می‌پرسد اگر در این جامعه باز شما، کسانی مثل فاشیست‌ها رای آوردند و خواستند این جامعه باز شما را عوض کنند برخورد شما چگونه خواهد بود؟ او می‌گوید اینجا نه، حتماً در برابر آنها می ایستیم و نمی‌گذاریم. پس تمام کسانی که شعارهای ضدخشونت می دهندوقتی احساس خطر کنند خودشان خشن می‌شوند. آمریکا وقتی افغانستان و عراق را با بمب اورانیوم رقیق شده می‌زند که تا چند نسل آنها بچه‌های ناقص متولد شوند و خشونت بی‌حد آنها در سوریه را می‌بینیم. اینها پس چیست؟ همین نئولیبرال‌های داخلی زمانی که به خیابان آمدند مگر خشن نشدند؟ مگر زمانی که احساس کردند باید بیایند و حرفشان را پیش ببرند مگر خشن نشدند؟ در ادبیات روشنفکری ایران خشن‌ترین ادبیات را می‌بینیم. همین ادبیات دولتمردان نئولیبرال بسیاری از اوقات خشن، فحاش و هتاک است. یک پاراگراف کامل از فحش‌های یکی از مقامات مسوول را می‌توان مثال آورد که در مورد منتقدین برجام استفاده کرده است. ما اسیر این ورطه‌ها نشویم. خشونت مشروع داریم و خشونت نامشروع. حتماً نامشروعش بد است. در مورد آقا مرتضی اگر بگوییم شخصیتی داشت که اگر کسی حرف مخالفی می‌زد با او برخورد می‌کرد اینگونه نبود اما این هم که بگویید یک موجودی بود که در برابر مخالفان هیچ دفاعی از اعتقاداتش نمی‌کرد، نه،‌اینگونه هم نبود. او به کمترین چیزی هم حساسیت نشان می داد. به کتاب زنان بدون مردان شهرنوش پارسی‌پور نقد دارد و نقد می‌نویسد. با تندترین الفاظ سینمای جشنواره‌ای مخملباف و دیگران را نقد می‌کند. خاتمی حرف می‌زند او را نقد می‌کند. علیه مجله گردون مطلب می‌نویسد. ۱۰ صفحه در سوره پاسخ یک مقاله مسعود بهنود( با عنوان حکومت آسان) را می‌دهد اینها نشانه خشونت نیست. نشانه دارا بودن یک هویت اعتقادی است. نشانه دفاع از مرزهای هویتی ونشانه آرمانگرایی واصولگرایی است. ایشان جنگنده بود. یک سطر نوشته، یا یک دقیقه فیلم یا یک سند قابل استناد نشان دهید که نشان دهد ایشان از اعتقاداتش عدول کرده باشد. از ۶۸ به بعد هر آنچه از ایشان مکتوب مانده است و آنچه به عنوان نریشن و فیلم از بعد از ۵۷ داریم همه دال بر این است که آوینی یک آدم آرمانگرای انقلابی معتقد مسلمان است. من نمی‌دانم اینها چگونه با فضای قدرت رسانه‌ای شبهه و تردید ایجاد می‌کنند؟ یک خط یا یک سطر از تردید نشان بدهید که ایشان به سمت دیگری رفته است؟! اگر این تحول رخ داده است چرا هیچ نشانی در بیرون ندارد و همه‌اش در ذهن اینهاست؟!

بدون دیدگاه

ارسال پاسخ