تعجب می‌کنم چطور چیزی منبع مطالعاتی ما برای شناخت غرب می‌شود یعنی زمانه، که خود موضوع اصیلی نیست. در واقع آنهایی هم که به غرب سفر کردند، هیچکدام آدمهایی نبودند که ظرفیت شناخت درست غرب را داشته باشند، بلکه ظواهر غرب را دیدند.

از آنجا که تغییر نگرش‌ها و عملکردهای جوامع جدای از تحول و تطوّر جریان‌‌های سیاسی و اجتماعی موجود در آنها نیست، بدین سبب واکاوی سیر این تحولات به‌منظور شناخت بهتر فرهنگ‌های اصیل و نیز جریان‌های فکری مهاجم اهمیتی دوچندان می‌یابد. جامعه ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست. به‌طوری که از گذشته به‌ویژه از دوران مشروطیت تاکنون شاهد شکل‌گیری جریان‌های مختلف فرهنگی، هنری، سیاسی واجتماعی مختلف و پس از آن تغییر این جریان‌ها تا امروز بوده است. برخی از این تغییرات تا جایی پیش رفت که منجر به تفاسیر متجددانه از اسلام در جامعه اسلامی ایران شد.

از جمله محققان و پژوهشگرانی که مجدّانه به تحقیق و بررسی در این زمینه و ریشه‌یابی علل نفوذ غرب و مدرنیته در جریان روشنفکری ایران پرداخت، می‌توان به مرحوم دکتر محمد مددپور اشاره کرد. او از شاگردان دکتر سید احمد فردید و دوستان شهید آوینی بود. مجموعه تاریخ معاصر و مبانی نظری آن، منظومه‌ای از تأمّلات تطبیقی مرحوم مددپور در زمینه بنیاد تفّکر سیاسی اجتماعی در ایران معاصر است که در آن به بررسی ریشه‌هایی دین‌زدایی در تفکر معاصر ایران پرداخته است.

ایشان از نظریه‌پردازان برجسته فرهنگی و فکری تاریخ پس از انقلاب است که با استقلال فکری، جریان روشفکری غربگرا را نقد می‌کرد. شخصی که به گفته حجت‌الاسلام والمسلمین «علی اکبر صادقی رشاد» رئیس پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، «از نوادر افرادی بود که با دغدغه دینی، اسلامی و شاید به تعبیر دقیق‌تر شیعی و ایرانی، در حوزه‌های فکری گوناگون حضور فعال داشت و در تبیین حکمت معنوی هنری مینوی، در نقد غرب و مدرنیته و جریان روشنفکری غربگرا و در حوزه تاریخ هنر، با دغدغه شیعی و ایرانی و با شهامت علمی خاص، به تبیین و نقادی می‌پرداخت؛ شخصیتی ولایتمدار و ارادتمند به اهل بیت(ع) و به شدت جدّی و استوار در تفکر دینی و تفکر ملی که نظیر او در کشور ما بسیار اندک‌شمار است».

به همین منظور گفت‌و گوی مفصلی انجام داده‌ایم با دکتر «محمد رجبی دوانی» پژوهشگر ایرانی حوزه فلسفه، تاریخ و فرهنگ درباره نظریات ایشان که بخش نخست آن از نظر می‌گذرد؛

دکتر رجبی مدتی ریاست کتابخانه ملی ایران و مؤسسه فرهنگی اکو را برعهده داشت. از ایشان آثاری منتشر شده که اغلب به صورت مقدمه بر کتاب‌ها و همچنین مقالات و مصاحبه است. از جمله کارهای ادبی وی مقدمه‌ای بر کتاب‌های «تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری» نوشته آدام متز، «آموزش و پرورش در خدمت امپریالیسم فرهنگی» نوشته کارنوی و تألیف کتاب «واژگان عرب و معرف در شاهنامه فردوسی» است.

رجبی در ابتدا به مروری بر جریان‌های مطرح و مؤثر حوزه فرهنگ و هنر از پیش از انقلاب پرداخت. وی تأکید کرد: «بر خلاف آنچه به ذهن می‌رسد، در بدو امر یک جریان فکری ایجاد می‌شود و بعد مسائل دیگر؛ جریان‌های فکری معمولاً متأخر ایجاد می‌شوند. اول یک جریان فرهنگی ایجاد می‌شود؛آنهم به صورت عملی نه نظری که به‌ویژه در سبک زندگی بروز پیدا می‌کند و خود این سبک زندگی بستری می‌شود برای پیدایش افکار: لباس عوض می‌شود؛ در قاجار اولین بار نوع مصرف عوض می‌شود؛ به تدریج نوع بناها عوض می‌شود یعنی معماری تغییر می‌کند. اخلاق و رفتار مردم تغییر می‌کند. مدت‌ها طول می‌کشد تا مسائل فکری اصلاً بخواهد مطرح بشود و این خیلی متأخر است. هیچ کجا هیچ فکری از خلأ به‌وجود نمی‌آید. همیشه یک ریشه عملی داشته و آن اعمال هست که ایجاد یک زمینه فکری می‌کند.».

وی در تکمیل این مطلب با استناد به آیاتی از قرآن کریم، تصریح کرد: «قرآن مجید بر این مسئله تأکید دارد که تفکر یک زمینه قبلی می‌خواهدکه این زمینه قبلی را در قسمت‌های مختلف به آن اشاره فرموده؛ در قرآن مجید به یهودیان خطاب شده : قُلْ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ هَادُوا إِن زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاء لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ : بگو اى كسانى كه يهودى شده‏ايد اگر پنداريد كه شما دوستان خداييد نه مردم ديگر پس اگر راست مى‏گوييد درخواست مرگ كنيد؛(۶۲/۶) وَلَا يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ: و[لى] هرگز آن را به سبب آنچه از پيش به دست‏خويش كرده‏اند آرزو نخواهند كرد و خدا به [حال] ستمگران داناست (۶۲/۷)؛ یعنی گر صداقت دارید تمنای مرگ کنید تا این حجاب تن هم برداشته شود و زودتر برسید به خدا. پس آن دستاوردهای عملی زندگی ما هر نوعی که باشد اقتضای یک نوع تمنا دارد؛ یک نوع خاص آرزو، یک نوع تفکر و یک نوع ایده‌آل خاص خودش.».

این پژوهشگر افزود: «از طرف دیگر همان ابتدای قرآن هم، می‌فرماید: الم. ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيهِ هُدًى لِّلْمُتَّقِينَ(۲/۱و۲): الف لام ميم. اين است كتابى كه در [حقانيت] آن هيچ ترديدى نيست [و] مايه هدايت تقواپيشگان است . پس لازم است انسان یک بستری از تقوا داشته باشد تا بتواند هدایت شود. یعنی تفکری پیدا کند از نوع تفکر الهی. تقوا در حوزه عمل. در همان سوره مبارکه بقره، ۲۵ آیه بعد یعنی درآیه ۲۶ می‌فرماید:[…] يُضِلُّ بِهِ كَثِيرًا وَيَهْدِي بِهِ كَثِيرًا وَمَا يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِينَ: […] بسيارى را با آن گمراه و بسيارى را با آن راهنمايى مى‏كند و[لى] جز نافرمانان را با آن گمراه نمى‏كند. پس ما اگر در یک بستر عملی از فسق باشیم، همین قرآن گمراهمان می‌کند، یعنی هرچه می‌خوانیم به نظرمان ـ استغفرالله ـ مسخره و غلط می‌آید. قرآن می‌فرماید: استهزا و ریشخند می‌کند.».

«ذکر»؛ مقدمه تفکر راستین

به باور رجبی اگر در مسیر عملی تقوا باشیم، هرچه نگاه می‌کنیم هدایت است. بنابراین در اصطلاح قرآنی، آنچه مقدمه تفکر حقیقی و راستین ـ که ما آن را سبک زندگی می­دانیم ـ است، «ذکر» است. فکر بعد از ذکر مطرح می‌شود؛ ذکر به معنی یاد. البته قرآن ذکر را به عنوان مثبت به کار گرفته یعنی ذکر فقط آن مقدمه خوب می‌شود. یعنی ذکری که خدا در آن مطرح باشد، فکر تقوایی و متقیانه باشد.

نویسنده کتاب «واژگان عرب و معرف در شاهنامه فردوسی» در این‌باره گفت: ذکر همیشه معنی مثبت می‌دهد. آن ذکر دیگری که مقدمه تفکر شیطانی قرار می‌گیرد و زمینه فسق ایجاد می‌کند، در واقع ذکر نیست، غفلت است. این یاد است و آن غفلت. قرآن می‌فرماید: يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ(۳۰/۷): از زندگی دنیا ظاهری را مى‏شناسند و حال آنكه از آخرت غافلند؛ یعنی نه اینکه نتیجه‌اش غفلت است، بلکه غفلت این را پدید آورده است. این «و» اینجا باید حالیه معنی شود: در حالی که اینها هستند که از آخرت غافل هستند و چون غافلند ظاهر حیات دنیا را می‌خواهند.

تجدد از زمان صفویه آغاز شد نه قاجار

وی همچنین در ادامه به تشریح ورود جریان‌های جدید به ایران پرداخت و گفت: «در دوره جدید به معنای متجدد شدن ایران، با آمد و رفت اروپائی‌ها به ایران که از دوره صفویه شروع می‌شود نه از دوره قاجار، شاهد تغییراتی در زندگی مردم هستیم. خود شاه عباس لباسش را تغییر داده و به شیوه اروپائی (پرتغالی) لباس می‌پوشد. حتی نوع مصرف نیز در ایران عوض می‌شود. به‌طوری که کالاهای تجاری اروپا در کشور رونق پیدا می‌کند و با اینکه ما در آن زمان صادرکننده بودیم ولی به واردکننده مهم کالاهای مصرفی تبدیل می‌شویم. پارچه‌های ماهوتی وارد بازار می‌شود در حالی‌که خودمان پارچه‌های بسیار خوبی داشتیم. به‌تدریج شاهد تغییر در سبک زندگی هستیم. اسلحه‌هایمان تغییر می‌کند. توپ وتفنگ می‌آوریم. اینها همه ضررورت‌های تاریخی بوده یعنی وقتی توپ و تفنگ که ضرورت بوده می‌آید، چیزهای دیگری را هم می‌آورد که ضرورت نبوده یعنی این نیست که ما انتخاب کنیم. یکی که می‌آید بقیه را هم دنبال خود می‌کشد.».

رجبی در این باره توضیح داد: «چون این یک مجموعه و یک منظومه است. این نیست که ما خورشید را برداریم و بگوئیم زمین را نمی‌خواهیم. یا زمین را برداریم و بگوئیم ماه را نمی‌خواهیم. این، تحت تأثیر جاذبه آن، می‌چرخد. آنها در بسیاری از شهرهای ایران دارالتجارة می‌زنند. روحانی‌ای به نام «خاتون‌‌آبادی» نوشته که چه شده که وضعیت ما در آن زمان آنقدر بحرانی شده؛ وی می‌گوید ـ بر اساس بینش سنتی خودش ـ : بخاطر گناهان، دعاهای ما مستجاب نمی‌شود و چون دعاهایمان مستجاب نمی‌شود، وضعمان خراب شده. او توضیح می‌دهد که چرا دعاهایمان مستجاب نمی‌شود؛ می‌نویسد: کفار فرنگ دائماً به شهرها رفت و آمد می‌کنند؛ زنها‌یشان بی‌حجابند؛ مردهایشان هم چون جنس می‌فروشند، اول در خانواده تجار می‌روند و با اهل بیت آنها معاشقه می‌کنند. این نشان می‌دهد که روحانیون چه در آن زمان و چه اکنون، بیشتر مسائل را اخلاقی می‌بینند تا فرهنگی. در نتیجه، تصورشان این بوده که عده‌ای از مردم اخلاقشان خراب شده! متوجه ورود یک فرهنگ جدید نبودند.متوجه نبودند که این مسئله اخلاقی کاملاً با آن مسئله نظامی مرتبط است و آن مسئله نظامی با آن کالای وارداتی مصرفی هماهنگی کامل دارد!».

تجدد و ظهور بابیّه

این فعال حوزه فلسفه خاطرنشان کرد: «این جریان بعد از ورود، مرتب توسعه پیدا می‌کند تا زمان قاجار. حتی هنر ما در زمان صفویه آشکارا تحت تأثیر هنر غرب قرار می‌گیرد. نقاشی مینیاتور ما که دو بُعدی بوده و مسطح، در آثار «رضا عباسی» پرسپکتیو پیدا می‌کند. اما در زمان ناصرالدین شاه تازه با اولین جرقه‌های مسائل فکری، روبرو می‌شویم. «میرزا ملکم‌خان»، «میرزا فتحعلی آخوندزاده»، «طالب‌اُف» و دیگران می‌خواهند غرب‌زدگی‌ را به ما بدهند؛ همچون دوران رنسانس که تجدد اولین‌بار خود را به صورت پروتستانیسم نشان داد یعنی اصلاح دین ولی بعدها و در قرن ۱۸، خود را عریان و به عنوان لائیسیسم مطرح کرد؛ در ایران هم می بینیم صورتی که ظاهر می‌شود، در واقع همین است. اولین‌بار آن تجددی که مناسبات دینی گذشته را برهم می‌زند. به صورت بابیه ظاهر می‌شود. ‌ در حالیکه تجدد به صورت‌های مختفلی خود را نشان داده بود. ما بابیه را بیشتر یک صورت مذهبی تلقی کردیم تا یک مسئله فرهنگی؛ احکام باب چیست؟ قرةالعین می‌گوید حجاب جایز نیست؛ خودش هم بی‌حجاب ظاهر می‌شود. هر زن هم در آنِ واحد می‌تواند ۹ شوهر داشته باشد. یعنی همان آزادی‌های جنسی که در غرب شنیدند؛ در همان غرب هم ۹ تا شوهر نبوده! یا مثلاً بهائیت که دنباله بابیت است: دین باید سازگار با علم باشد و از این حرف‌هایی که در اروپا مطرح بود. باز هم ما اینها را مسائل فکری نمی‌دانیم و پیوسته ردّ بابیت و بهائیت می‌کنیم! در صورتی که اینها همه تجدّد بوده و لذا می‌بینیم که قبل از مشروطه و بین عوام، هر که متجدد بود ـ ظاهری ـ مثلاً دوست داشت پاپیون بزند یا کت و شلوار بپوشد، به او می‌گفتند بابی است(!) نمی‌گفتند متجدد است. معلوم می‌شود که بابیه متجدد بوده و هر متجددی هم که بابی نبود، اتهام بابیه به او می‌زدند؛ بابی‌ها هم استقبال می‌کردند و به سرعت او را جذب می‌کردند. یعنی مردم نادان برچسب می‌زدند و آنها هم جذب می‌کردند. متأسفانه این وضعیت را الان هم داریم فقط کافیست بین بچه‌های مذهبی یک نفرکمی گرایش نشان دهد، برچسب می‌زنیم و فلان فرقه بلافاصله جذب می‌کند. ما شدیم دفع حداکثری آن سمت هم شده جذب حداکثری درست برعکس چیزی که باور داریم!».

نخبگان و اندیشمندان متأخر از جامعه‌اند

رجبی همچنین در تبیین این موضوع که پیشبرندگان جامعه، اندیشمندگان و نخبگان فکری نیستند، بلکه اینها متأخر از جامعه‌اند،گفت: «این بستگی به جوامع مختلف دارد ولی چون بر خلاف انتظار ما، ریشه‌اش از داد و ستدهای اجتماعی و اقتصادی پدید می‌آید، اینجا تا حدی مارکس محقّ است. زمینه اقتصادی پیدا می‌کند؛ لذا از امام صادق (ع) پرسیدندکه بهترین نقطه زمین کجاست؟ گفتند: مسجد؛ گفتند بدترین نقطه کجاست؟ فرمودند: بازار. برداشت‌های زیادی در این‌باره وجود دارد؛ از جمله اینکه بازار می‌تواند یک عده را بی‌جهت ثروتمند کند که ثروت زیادشان سبب طغیان، فساد و فحشائشان می‌شود. پول، زیاد است و باید به‌گونه‌ای مصرف شود؛ اسراف، اسراف پدید می‌آورد و خود ما مایه تمام مفاسدیم. یا اینکه کالاهایی وارد بازار شده و فروخته می‌شود که آن کالاها می‌تواند جامعه را برگرداند چه مصرف خوردنی باشد چه پوشیدنی و…؛ اروپا را هم بازار خراب کرد: کاروان‌های تجاری کالاهایی می‌بردند که ذائقه مردم اروپا را تغییر داد. مثلاً اروپا چیزی به نام فلفل نمی‌شناخت. فلفل که آمد به قدری استقبال شد که مردم به وزن فلفل طلا می‌دادند! اروپا پارچه پنبه‌ای نداشت؛گوسفند نداشت؛ همه لباس‌ها از پشم بود. وقتی پارچه‌های پنبه‌ای و کتانی‌ آمد اول از اشراف شروع می‌شد و بعد می‌رسید به همه. هر جامعه‌ ای یک حکومت و یک مدیریتی دارد و مدیریت هم مؤثر است به دو جهت: یا این جریان را مجاز می‌داند (یا تشویق می‌کند یا منع نمی‌کند) یا منع می‌کند که اگر منع کند بستگی دارد تا چه حد قابل منع است.».

رجبی با تأکید بر نقش تجار در این زمینه یادآور شد: «در اروپا و ایران، زمامداران در انتقال فرهنگ و تمدن قرون وسطایی مسیحی به دوره جدید کاملاً مؤثر بودند اما تأثیر واقعی را تجار گذاشتند که اروپا را با هر رفت و آمدشان با یک پدیده جدید مواجه می‌کردند. اگر تاریخ عمومی ایران را نیز بخوانیم کاملاً مشخص است. هر چه وارد می‌شود فقط خاص بودن و مورد پسندبودنش مطرح است: فقط خاص است ولی هیچ فکری پشتش نیست. وقتی فراگیر می شود به نقطه‌ای می‌رسد که ایجاد یک خودآگاهی می‌کند. می‌پرسیم چه شدکه همه چیز تغییر کرد؟ در این هنگام عوام و خواص همه جوامع متوجه یک حقیقت و حکمت تاریخی می‌شوند و می‌گویند: دوره عوض شده است؛ این پرسش، پرسش فلسفه تاریخ است که نزد عوام و خواص مطرح است و جوابش را هم می‌دهند. اما اینکه چرا عوض شده را نمی‌دانند. تازه شروع به فکر کردن می‌کنند؛ قرآن کریم از آنچه قبلاً اتفاق افتاده و زمینه فکر می‌شود با عنوان «ذکر» یاد می‌کند؛ چیزی که در حال حاضر متأسفانه در افکار مطرح نیست. مرحوم فردید همیشه می‌گفت: ذکر و فکر.».

وی توضیح داد: «ذکر بر دو گونه است: ذکر قبل از فکر که موضوع بحث ماست و ذکر بعد از فکر. قرآن کریم واژه ذکر را در جهت مثبت یعنی تفکرات درست به‌کار می‌برد. در مورد آن ذکری که یاد شیطانی است قرآن عکس کلمه ذکر یعنی «غفلت» را به‌کار برده: الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ(۳/۱۹۱): همانان كه خدا را [در همه احوال] ايستاده و نشسته و به پهلو آرميده ياد مى‏كنند و در آفرينش آسمانها و زمين مى‏انديشند [كه] پروردگارا اينها را بيهوده نيافريده‏اى منزهى تو پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار؛کسانی که یاد می کنند خداوند را ایستاده و خوابیده، تازه تفکر می‌کنند؛ آن ذکر هم تفکر است؛ تفکر می‌کنند در آفرینش آسمان‌ها و زمین. تفکر بر اساس آن تذکر است؛ لذا یکی از اسامی قرآن، ذکر است: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ (۱۵/۹)؛« بى‏ترديد ما اين قرآن را به تدريج نازل كرده‏ايم و قطعا نگهبان آن خواهيم بود»؛ یعنی قرآن مقدمه تفکر و پیش درآمد تفکر جدیدی است. در این صورت اگر این ذکر را داشته باشیم، تفکر هم در باطن خودش نشان می‌دهد.».

رجبی ادامه داد: «متأسفانه در بسیاری از کتاب‌‌ها اصلاً بحثی از ذکر نیست و فقط می‌گویند ما دو نوع شناخت داریم: حصولی و حضوری و…؛ بعد هم متأسفانه مذهبی و غیرمذهبی، روحانی و غیر روحانی، قدیمی و جدید، اصلاح‌طلب و اصولگرا از خردگرایی و عقل‌گرایی(عقلانیت) می‌گویند. عقلانیت که همه دنیا دارد.کجای دنیا می‌گوید۲ در ۲ مساوی با ۵ است؟! یا ۲ در ۲ می شود ۳؟!! آن چه عقلی است که اگر باشد در آن هدایت هست و اگر نباشد ضلالت؟ تعبیراتی همچون خردورزی و عقلانیت با عقلانیت یونانی قدیم و عقلانیت لیبرال جدید آمیخته می‌شوند؛ همه عقلند. مگر دنیا بر اساس جهل می‌چرخد؟! دنیا بر منطق می‌چرخد. عقل چیست؟ عقلی که ـ قرآن اصطلاح عقل را مثل اصطلاح ذکر به کار می‌برد ـ برای قدرت ادراکی ما که بر اساس حقانیت و ذکر باشد و تفکری که در مسیر حق و حقیقت باشد. قرآن هم حقیقت معنی می‌دهد هم اسم خداست.( [این آیه را نیافتم یعنی درست متوجه نشدم که پیدا کنم اصلش را←]…واعلموا ان…هوالحق… و بدانید که خداوند است که حقیقت آشکار است.) خود ما می‌‌گوییم حق نگهدارت؛ این اسم خداست و هر چیزی که حق است نسبیتی دارد با خدا؛ قوه تفکر حقانی را قرآن عقل یا تعقل می‌نامد.».

وی افزود: «آنچه که تعقل و به اصطلاح امروزی در مسیر حق باشد اما از نفس مطمئنه سرچشمه نگرفته باشد بلکه ریشه‌اش نفس اماره باشد را قرآن عقل نمی‌داند؛ وهم و ظنّ می‌داند. به تعبیرات مختلف: إن هم الّا یظنّون… […] فقط گمان می‌برند. یعنی گمان، خیال، تصور، توهّم. زمانی که به حضرت علی(ع) می‌گویند معاویه با کلک‌هایی که می‌زند و شگردهایی که به‌کار می‌برد، عقلش خیلی کار می‌کند، ایشان می‌فرمایند: «نه؛ اینها عقل نیست. آن، مُکره است». مُکره را به شیطنت تعبیر کرده‌اند؛ یعنی آن عقل شیطانی است. مرحوم دکتر فردید می‌گفت «جربزه»؛ یعنی یک نوع توانایی که ضرورتاَ عقلی نیست. و می‌گفت مُکره با منکر و انکار جور در می‌آید. یعنی عقلی که بر اساس انکار حقیقت شکل گرفته. عقلی که معطوف به منکر می‌شود نه به معروف. زمانی که مرحوم شیخ فضل‌الله در لوایحش می‌گوید دنیا، دنیای امروزیست، هیچیک از علمای وقت این را نفهمیدند. لذا مرحوم شیخ مدرس و دیگران هیچکدام نفهمیده بودند؛ آن‌وقت آن بلاها سر همه‌شان می‌آید. او در یکی از لوایحش می‌گوید: اینها عقل نیست اینها قوای مُکروی است که آزاد شده.

[دکتر رضا] داوری پیش از انقلاب می‌گفتند این دیگر یک بیانیه سیاسی نیست بلکه یک معرفت‌شناسی و یک غرب‌شناسی عمیق است که آنچه این تمدن شده مُکره است نه عقل.».

رجبی در بخش دیگری از این گفت‌و گو به بررسی سیر تحول جریان‌های مختلف که آغاز آن را می‌توان از دوران صفویه دانست، پرداخت و تأکید کرد: «ما یک سبک زندگی پیدا می‌کنیم. این یک حرکت زیرپوستی بوده که از دوره صفویه شروع شده و به‌عنوان یک جریان دیده شده؛ یک جریان فراگیر هنر، فلسفه، علم و همه چیز. معتقد بودند یک عده عقیده‌شان خراب شده و نهایتاً با «بابیّه» قضیه فوران می‌کند و بعدها هم با فراماسونری میرزا ملکم و روزنامه «قانون» و نیز کتاب‌هایی که نوشته می‌شود، میرزا آقاخان کرمانی، میرزا فتحعلی آخوندزاده، طالب‌اُف و دیگران و دست آخرشان هم تقی‌زاده ها ادامه پیدا می‌کند.آنچه مطرح می‌شود در واقع مدرنیته غرب است. فرهنگی است که در قرن ۱۸، تمامیت پیدا می‌کند یعنی شکل کامل خود را پیدا می‌کند. اساسش اینست که ـ همان بحث‌هایی که مرحوم مددپور هم داشتند ـ اومانیسم، اصل می‌شود و بشر خود را به‌جای خدا می‌گذارد. نفس اماره اصالت پیدا می‌کند. محدودها و خط قرمزها برداشته می‌شود؛ آثارش هم در همه زمینه‌ها ظاهر می‌شود از جمله در هنر.».

وی توضیح داد: «اولین آثار این تحول تاریخی، در اخلاق و هنر ظاهر می‌شود: تغییر نوع پوشش؛ طراحی لباس یکی از هنرهای چندوجهی است؛ معماری، موسیقی و … حتی غذا؛ امروزه می‌گویند هنر آشپزی. چون زیبایی بر خلاف آنچه می اندیشیم چند گونه است؛ زیبایی دیداری همچون نقاشی، خط، خوشنویسی و گرافیک؛ زیبایی شنیداری همچون موسیقی؛ زیبایی لمسی که به لطافت‌ها توجه دارد مانند پارچه‌ها. اینکه اروپایی‌ها، پارچه پشمی را رها کردند و لباس‌های ابریشمی و پنبه‌ای و کتان پوشیدند، به دلیل وجود زیبایی های لمسی است. بنابراین اگر هنر امری باشد که با زیبایی سر و کار داشته باشد، طبعاً آشپزی هم یک هنر است. در خود اروپا هم می‌بینید که اولین تحولات غیر از لباس و معماری… هم‌زمان در نقاشی و موسیقی هم هست: داوینچی، رافائل و میکل آنژ پیش از اینکه اصلاً مسائل اومانیستی مطرح شود، شروع به خلق اثر می‌کنند. حتی اومانیسم هم که مطرح می‌شود، در ابتدا با دین سازگار بوده چون از نظر آنها خدا هم به صورت مسیح ظاهر شده؛ اما در قرن ۱۸ وقتی صراحتاً می‌گویند اومانیسم، یعنی خدا هیچ. یعنی خدا از سیاست کنار برود؛ دین هیچ ربطی به سیاست نداشته باشد.».

رجبی بخش دیگری از این گفت و گو را به نقد دانشمندان ایرانی در عضر روشنگری اروپا اختصاص داد و ضمن انتقاد از کم‌کاری این قشر در پیشبرد جامعه زمان خویش گفت: «زمانی که مسائل فکری در ایران مطرح می‌شود، بدبختانه به دلایلی که نمی‌دانیم چرا، آنهایی که باید مسائل فکری را برای ما مطرح می‌کردند در طول این دوران، در خوابی عمیق بودند. در دوره صفویه ما ملاصدرا، شیخ بهایی و میرعماد را داشتیم که این پدیده‌ها را می‌دیدند اما اصلاً نپرسیدند کِی در فرنگ این چیزها وجود داشته که حالا در اینجا اتفاق افتاده؟ چه اتفاقی آنجا افتاده؟ هیچ سؤالی مطرح نکردند! انگار عالَم فقط خودشان بودند و مسائلی که از قدیم با آن مواجه بودند.».

وی در توضیح این مطلب خاطرنشان کرد: «چاپ، زمان شاه عباس به ایران می‌آید یعنی همان سال‌هایی که تازه اختراع شده بود؛ ارامنه هم آن را می‌آورند. در اصفهان؛ میرزابنویس‌هایی که می‌نوشتند و نسّاخ‌هایی که کتاب‌ها را نسخه‌نویسی می‌کردند، دیدند بازارشان کساد می‌شود، مدام می‌گفتند مال ارمنی‌هاست! اصلاً دنبالش نرویم. دقیقاً حدود ۳۰۰ سال بعد، تازه چاپگر آمد و همه نوشتند یکی ازعوامل پیشرفت غرب، چاپ بوده که کتاب در شمارگان وسیعی تکثیر می‌شده. تازه چاپ هم که آمد، عده‌ای حاضر نبودند چاپ کنند و می‌گفتند خطی‌ها بهتر است! اصلاً نپرسیدند توپ و تفنگ چه بود اختراع شد؟عینک، اختراع قرون وسطی است اما اینها اصلاً نپرسیدند اینها چیست روی چشمتان می‌گذارید. در دوره ناصرالدین شاه تازه عینک در ایران مُد شد؛ بعد فکر می‌کردند برای قشنگی است. به سبک فرنگی!».

رجبی در پاسخ به این سؤال که آیا این مقاومت در برابر تجدد، مقاومت درستی بود یا خیر تأکید کرد: «اصلاً مقاومت نبود بلکه نوعی بی‌خبری و غفلت بود. این فرمایش قرآن است که «[…] كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ (۳۰/۳۲) […] هر حزبی بدانچه پیش آنهاست، دلخوش شدند»؛ اینها دلخوش به آن چیزی بودندکه از نیاکانشان به آنها رسیده بود. توجه نمی‌کردند دیگران چه دارند. اگر آن زمان که این حکمای بزرگ را داشتیم، مسئله برای ما طرح می‌شد که اصلاً چه اتفاقی افتاده، غرب چیست و … شاید روند دیگری را در مسیر رشد خودمان شروع می‌کردیم. چشم‌هایشان باز بود اما نمی‌دیدند! با اینکه در شهرها رفت‌ و آمد می‌کردند. خود ملاصدرا یک کتاب نوشته درباره آشپزی که چاپ هم شده؛ درباره هفتاد نوع آش یا پلو! شخصی گفت ما نمی‌دانستیم ملاصدرا اهل شکم است. گفتم نخیر! آشپزی حکمتی داشته. امروز هم با اینکه اینهمه آدم به اروپا رفت و آمد می‌کند، هنوز هم چیزی نمی‌دانیم. اینها همه حاصل بی‌ذکری است.».

رئیس سابق کتابخانه ملی ایران تصریح کرد: «متفکران ما نپرسیدند فرنگی‌ها چه هستند؟ اولین اسمی که در ایران مطرح شد، فرنگ بود؛ فرانک‌ها؛ چون فرانک‌ها در زمان قرون وسطی جلوی مسلمانان اسپانیا را گرفتند. هارون‌الرشید نیز زمانی که ساعت اختراع شد، برای پادشاه فرانک شارلمانی فرستاد تا جلوی مسلمانان اسپانیا را بگیرد. به مسیحی‌ها باج می‌دادیم تا جلوی آنها را بگیرند! اروپائی‌ها را از قدیم می‌شناختیم، چیزی نداشتند؛ همه چیز را از ما می‌خریدند. چه شد که چنین اتفاقی افتاد و الأن ما از آنجا وارد می‌کنیم؟ خواجه رشیدالدین فضل‌الله ۳۰۰ سال قبل از این دوره و قبل از او، ابن خلدون می‌گویند که به تازگی در اروپا یک اتفاقی افتاده؛ دانشگاه‌هایشان علوم جدید آورده‌اند و کشفیات جدیدی داشته‌اند که لازم است مطلع شویم و ببینیم چیست. هیچکس دنبالش نرفت! خواجه رشیدالدین فضل‌الله می‌گوید من از چند تاجر ایتالیایی شنیدم آنها کشفیاتی کردند و نظریات جدیدی درباره خورشید و زمین و… ارائه داده‌اند؛ لازم است ببینیم چه خبر است. ۳۰ سال گذشت و خبری نشد. مدام می‌گفتند «…لارطب و لا یابس الا فی کتاب مبین/… هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در كتابى روشن [ثبت] است (۶/۵۹)». در قرآن همه چیز هست. به چه معنی؟ به صورت بالقوه هست. چرا پیغمبر(ص) فرمودند: اطلبوالعلم ولو بالسین؟ نگفتند تفسیر قرآن و فقه را از چین بگیرید. یعنی دستاوردهای بشری.».

غرب را وارونه به ما معرفی کردند

رجبی در ادامه سخنانش افزود: «تازه زمانی که آمدیم سؤال کنیم و فکر کنیم، جواب را به صورت آماده به ما دادند. جواب‌ها هم جواب‌های غلطی بود. ای کاش به ما می‌گفتند اروپایی‌ها زده‌اند زیر دین و ایمان و اصلاً از همانجا واقعیت‌ها را به ما می‌گفتند. غرب را وارونه به ما معرفی کردند. ما قرآن را کنار گذاشتیم اما اروپایی‌ها قرآن را بردند و اجرا کردند؛ هر چه پیغمبر (ص) و ائمه(ع) گفتند و در قرآن آمده و ما از آن غافل شدیم، اینها اجرا کردند؛ حال، ما قرآن را در قبرستان می‌خوانیم و یا گردن دیوانه می‌اندازیم! آنها قرآن را اجرا کردند. این یعنی چه؟ یعنی این تمدن، تمدن اسلامی است. پس بگیریدش. دوم اینکه از کجا؟ مگر قرآن نگفته عقل؟ نگفته علم؟ علم یعنی عقل؛ یعنی حکمت. مهم‌ترین کسانی که این امور را شکل دادند یکی میرزا ملکم خان است که صراحتاً می‌‌‌‌گوید دیدم اگر بخواهم آنچه در مغرب زمین است برای مردم مطرح کنم، هیچکس باور نمی‌کند، بنابراین ترجیح دادم هرچه می‌خواهم بگویم در لفّافه اسلام بگویم و لذا عقل مغرب زمین را با عقل دینی مخلوط کردم، گفتم اینست! دومین کسی که این را رواج داد بدین شکل، سیدجما‌ل‌الدین اسدآبادی است.».

وی تأکید کرد: «یک حقیقتی وجود داشت و آن اینکه ما به قدری پس رفته بودیم که کفر آنها و نظامی که بر اساس آن کفر به وجود آورده بودند، دست‌کم در ظاهر شرف داشت به آن چیزی که ما اسمش را دین گذاشتیم. مصداق آن جمله پیامبر(ص) که «الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم» این را برخی بد فهمیدند. مقصود اینست کفری که ظلم در آن نباشد امکان دوام دارد ولی دینی که بخواهد ظلم درآن پایه قرار بگیرد، باقی نمی‌ماند. کما اینکه باقی هم نماند. ظلم اعظمی که بعد از پیغمبر(ص) به اسلام روا داشته شد: ماجرای ثقیفه، ماجرای حکمیت، ماجرای کربلا، ماجراهای بنی‌عباس و… این چه اسلامی است؟ معلوم بود رشد می‌کند ولی فرومی‌ریزد. یک شکوفایی به برکت قرآن پیدا کرد ولی چون چنین ویروس‌هایی در ارکانش بود از هم پاشید. تمدن اسلامی هم چنین سرنوشتی داشت. حالا بهانه می‌آوریم که مغول ها حمله کردند و صلیبی ها و… در دوره جدید این جواب داده می‌شود اما طرح مسئله که می‌شود، طرح غلطی می‌شود! اصلاً صورت مسئله را غلط مطرح می‌کنند طبعاً با یک جواب غلط هم آدم را راضی می‌کنند. افراد اندکی همچون شیخ فضل‌الله بودندکه بفهمد این، آن نیست.کسی به او گوش نداد؛ بقیه علما همه ایستادند آنطرف؛ از علمای اصفهان گرفته همه جلویش ایستادند از علمای نجف بجز «سید کاظم یزدی» بقیه همه تکفیرش کردند. بجز علمای تهران که وقتی خواستند شهیدش کنند، عمامه از سرش برداشتند، خطاب به آنها گفت: امروز از سر من برمی‌دارند فردا از سر همه شما. که مدرس آن بلا سرش آمد. هنوز هم شیخ فضل‌الله را کسی به این معنی مطرح نکرده. همه سیاسی قضیه را می‌دیدند.چون متوجه بنیاد فکری غلطی شده بود که وجود داشت.».

منابع اصیلی برای شناخت غرب نداشتیم

این پژوهشگر در ادامه گفت: «تعجب می‌کنم چطور چیزی منبع مطالعاتی ما برای شناخت غرب می‌شود یعنی زمانه، که خود چیز اصیلی نیست. در واقع آنهایی هم که به غرب سفر کردند، هیچکدام آدمهایی نبودند که ظرفیت شناخت درست غرب را داشته باشند، بلکه ظواهر غرب را دیدند. آشنایی چندانی هم با زبان نداشتند تا کتابهایی که بنیاد فکری غرب را معرفی می‌کند، بشناسند. در خود غرب وقتی تفکری مطرح می‌شود و فلسفه و فکر جدیدی به‌وجود می‌آید، از این زمان، سرعت به مراتب بیشتر می‌شود، به همین دلیل عده‌ای به اشتباه می‌گویند از این زمان شروع شده. در حالی که از آن‌زمان که تفکری ارائه شده و مسائل خیلی خودآگاهانه مطرح می‌شود، حوادث و جریان‌های امور، سیر تصاعدی پیدا می‌کند. ایرانی‌هایی که به غرب سفر کردند، اصلاً متوجه مسائل فکری قدیم نبودند. به قول مرحوم فردید سطر تا ذیل تاریخ تجدد ما غرب است. ما می‌توانستیم لااقل از یک‌جایی بگیریم. اینها چون با زبان آشنایی نداشتند، مثل میرزا فتحعلی آخوندزاده و سواد چندانی نداشتند، تنها چیزهایی که می‌توانستد بخوانند آن‌هم دست و پا شکسته و تا حدی بفهمند، روزنامه‌های غربی بود. زیرا زبان روزنامه، زبان ساده‌ای است، به دلیل اینکه می‌خواهند همه اقشار بخوانند و بفهمند و در نتیجه شمارگان آن بالا برود، از این جهت روزنامه‌ها را می‌خواندند؛ در بازگشت به ایران در قالب روزنامه و یا کتاب منتشر می‌کردند. حال، روشنفکرهای ما تازه از روزنامه‌های ایرانی می‌خواستند بفهمند غرب چیست! جالب است که روزنامه‌های خود اروپا را هم نمی‌توانستند بخوانند. روزنامه‌های ترکی عثمانی را می‌خواندند زیرا ترکی را هم تا حدی بلد بودند و ترکی قفقاز را می‌خواندند و نیز روزنامه‌های عربی را که در مصر منتشر می‌شد و وابسته به عثمانی بود. برخی هم روزنامه‌های هندی را می‌خواندند چون زبان رسمی‌شان فارسی بود. یعنی ما از دست چندم و سطحی‌ترین، تازه آن‌هم ناقص گرفتیم و تا امروز خود غرب را ، کما هو حقه، چه غرب قدیم و چه غرب جدید را نشناختیم که چه بود و چه هست و چرا غلبه پیدا کرد بر جهان و چرا ما غربی شدیم و می‌شویم و نمی‌توانیم جلویش را بگیریم. ما در دوره قبل از انقلاب جز تفکر سطحی و ظاهربین نسبت به غرب چیزی نداشتیم.».

«مناظره شیخ و شوخ»؛ اثری افشاگرانه در باب غرب‌زدگی عصر قاجار

رایزن فرهنگی سابق کشورمان در آلمان همچنین درباره تلاش‌های امیرکبیر در این‌باره گفت: «پیش از امیرکبیر، قائم مقام در این فکر بود که استاد از خارج بیاورد. بنابراین ابتدا عباس میرزا را تشویق کردند که برای شناخت غرب و چیزهایی که لازم داریم، دانشجو به خارج بفرستیم. آنها رفتند و انگلیسی‌ها توطئه چیده و آنها را عضو فراماسونری کردند. امیرکبیر هم پیشنهاد داد بجای اعزام دانشجو به خارج، استاد برای تدریس به ایران بیاید. خودش به این قضیه نرسید و پیش از افتتاح دارالفنون شهید شد. کتابی هست به نام «مناظره شیخ و شوخ» که در زمان ناصرالدین شاه نوشته شده و روایتی است از غرب‌زدگی ما در آن دوره. در این کتاب آمده: الان ۳۷ سال است اعلیحضرت دارالفنون را تأسیس کرده؛ یعنی ناصرالدین شاه خودش بوده. بعد از ۳۷ سال چه تحویل اینها داده؟ می‌گوید دو کارخانه از کارخانه‌های برق تهران را بلژیکی‌ها و دو عکاسخانه در تهران را ارمنی‌ها اداره می‌کنند. مگر اینها چه کاره هستند که تا با ایشان صحبت می‌کنی، می‌گویند نیوتن این را می‌گوید،گالیله این را می‌گوید. به شما چه دخلی دارد؟ شما چه می خواهید؟[…] بعد توضیح می‌دهد که اینها اخلاقشان فاسد است و دارالفنون را هم فاسد کرده اند. این کتاب افشاگری خوبی است.».

جریان‌های اصلی عصر رضاخانی

رئیس سابق مؤسسه فرهنگی اکو بخش پایانی این قسمت از گفت‌وگو را به شرح جریان‌های موجود در عصر رضاخان اختصاص داد و تصریح کرد: «جریان‌هایی که در دوره رضاخان یا مشروطه به وجود می‌آید، سه جریان بیشتر نیست. سنت‌گراهایی هستند که اصلاً می‌خواهند چشمشان را به دنیای جدید ببندند. مثلاً بنیادگرا هستند. عجیب است مثلاً از بلندگو، صندلی، قاشق و چنگال و … استفاده نمی‌کردند! قشرهای مذهبی سنتی که حتی برخی از روحانیون هم جزو این جریان بودند. در عوام هم نفوذ داشت اما نمی‌توان آن را جریان ذی‌نفوذ و مؤثر نامید؛ یک جریان مذهبی بود که می‌خواست با حفظ اصول و مبانی، آنچه را که شرعاً مشکلی ندارد، پذیرا باشد. می‌توان آن را جریان سنت‌گرای آن زمان نامید. برای آگاهی بیشتر در این‌باره می‌توانید به کتاب چهارجلدی برادرم با نام «مکتوبات سیاسی علمای عصر قاجار»مراجعه کنید که جلد پنجم و ششم آن‌هم به زودی زیر چاپ می‌رود.».

وی افزود: «گاهی خود علما بیانیه می‌دادند چرا در کشور ما راه‌آهن نمی‌آید؟ چرا ریل و شوسه نمی‌‌‌‌‌‌‌کشید؟ چرا برق نمی‌آید؟ این هم یک جریان بود که گزینش می کرد. یک جریان دیگر هم بود که می‌گفت کاملاً از گذشته جدا و سرتاپا غربی شویم. تجدد را بپذیریم و همه چیزش را قبول کنیم؛ میرزا ملکم خان می‌گفت: اخذ تمدن فرنگی بدون تصرف ایرانی و بعدها شاگرد دست چپش یعنی تقی‌‌زاده گفت از فرق سر تا ناخن پا باید فرنگی شویم. برخی هم اینطور بودند اما مطرح نمی‌کردند و مذهبی هم در میان آنها بود؛ اکثر رجال قاجار همینطور بودند ولی به این صراحت مطرح نمی‌کردند. امثال کسروی ها که اواخر، لائیک شدند.».

فراماسون‌ها و حاکمیت تفکر غربگرا

مدیر سابق بنیاد سینمایی فارابی در ادامه این مطلب توضیح داد: «این غرب‌زدگی تامّ و تمام مقلدانه ما را مرحوم فردید اسمش را گذاشته بود«قرتی‌گری».(یعنی اینها گذاشته بودند و ایشان کشف کرده بود). ایرانی‌ها به کسانی که ادای غربی‌ها را در می‌آوردند، می‌گفتند اینها میمون‌وار تقلید می‌کنند. در عربی به میمون می‌گویند «قرد». آنها می‌گفتند قردی‌گری. اما در لهجه تهرانی «دال»، «تا» تلفظ می‌شود. در این دوره قرتی‌گری که اسم خودشان را منوّرالفکر گذاشته بودند، رهبری و هدایت این جریان با فراماسون‌ها بود. به‌عنوان یک تشکیلات سیاسی، فرهنگی و اطلاعاتی وابسته به استعمار. میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزاملکم خان هر دو آغازگر این جریان بودند و بعد هم میرزا آقاخان کرمانی. فراماسون‌ها همه‌جا با ناسیونالیسم مخالفند. چون معتقد به cosmopolitisme هستند؛ یعنی جهان‌ولایی؛ حکومت جهانی. یعنی همه برویم زیر نظر ابرقدرت‌ها و هیچکس در پی منافع ملی نباشد. نفت ما متعلق به جهان است همینطور آهن ما. حالا چه کسی استفاده از این جهان می‌برد؟ابرقدرت‌ها. در فارسی به غلط «جهان‌وطنی» ترجمه شده است. پولتیک به معنای سیاست است که اینجا به ولایت ترجمه شده. یکی از معانی سیاست یعنی ولایت. لذا کتاب «سیاست» ارسطو را «کتاب الولایة» ترجمه کرده‌اند نه ولایت؛ ولایت به معنای سیاست. اینها همه ناسیونالیسم را می‌کوبیدند و ناسیونالیست‌های اروپایی همه جا با فراماسون‌ها بد بودند. ابزار فراماسون‌ها برای شکستن دین در کشورهای اسلامی که حریف ایمان دینی نمی‌شدند، ناسیونالیسم بود. میرزا فتحعلی می‌گفت ما ایرانیت را باید بگذاریم جلوی اسلامیت. بین عرب‌ها پان‌عربیسم را رواج دادند و بین ترک‌ها، پان‌ترکیسم. اینجا هم ایرانیت را که بعدها پان‌ایرانیسم شد. یعنی هر غرب‌زده‌ای از آن‌طرف هم نوکری غرب را تجویز می‌کرد هم ناسیونالیسم را: ایران در برابر اسلام. بنابراین تفکر حاکم، عملا تفکر غربگرایی بودکه ناسیونالیسم هم با آن آمیخته بود. چون ناسینالیسم ما وارداتی بود، لذا سبک هنر دوره جدید در زمان مشروطه، سبک غربی است. یعنی مثل مینیاتور و نقاشی‌های سقاخانه‌ای ما نیست. تازه نقاشی‌های سقاخانه‌ای ما هم به نوعی از غرب تأثیر گرفته.».

ادبیات، آخرین پایگاهی که سقوط کرد

محمدعلی رجبی دوانی تأکید کرد: «روی‌هم رفته جریان فرهنگی که در ایران تبدیل به جریان فکری شده و در هنر نفوذ می‌کند عبارتست از جریانی که از غرب به ما رسیده که در موسیقی‌مان تأثیر می‌کند:کلنل «وزیری» موسیقی ما را تغییر می‌دهد یعنی هم نُت می‌آورد هم سازهای جدید و هم سعی می‌کندکنسرت برگزار کند. نقاشی ما را تغییر می‌دهد. کمال‌الملک نقاشی ما را به‌طور کامل غربی می‌کند. یا لباس باله که در زمان ناصرالدین شاه به ایران آمد، خود اروپایی‌ها هم تعجب می‌کردند که ایرانی‌ها این لباس را در خانه می‌پوشند! بعد در حوزه سیاست هم حکومت قطعاً باید تغییرمی‌کرد و شبیه اینها می‌شد. ولی چون همه چیز تقلبی است، مشروطه ما هم با استبداد ما هیچ فرقی نمی‌کند؛ همان فلان‌الدوله‌ها می‌شوند وکیل مادام‌العمر. همه چیز حالت شوخی داشت. ای کاش ما غربی واقعی شده بودیم و چون غربی واقعی نشدیم، به بُن‌بست‌هایی که آنها رسیدند، ما نرسیدیم. آسیب‌هایی دیدیم ولی چیزی نبود که ما را هوشیار کند. از این جهت، هنر یک هنر غربی است. چون ادبیاتمان بسیار قوی بود، در نهایت با نیما که در مدرسه فرانسوی‌ها درس خوانده بود، تحت تأثیر ادبیات فرانسه تبدیل به شعر نو می‌شود. یعنی آخرین چیزی که می‌توانسته دفاع کند، شعر بوده؛ ما حافظ و سعدی داشتیم؛ شعر،آخرین پایگاهی بوده که سقوط می‌کند.گرایشات غربی‌ها هم خود به دو گروه چپ و راست تقسیم می‌شد؛ ما نه چپمان، چپ است نه راستمان راست؛ چون همه اینها تقلیدی بوده. تا دوباره یک جریانی به وجود می‌آید به نام سنت‌گرایی. زیرا در خود اروپا هم یک جریانی ایجاد شده بود که باید برگردیم به گذشته.».

ادامه دارد/ پایان بخش اول

بدون دیدگاه

ارسال پاسخ