دغدغه ی هنر متعهد، روایت حرمان تاریخ جدید است. تکرار آرزویی است که هرچه بیشتر می طلبیم، کمتر می یابیم. افق های نازل هنر در تاریخ متجدد دست یافتن ساحت متعالی فرهنگ و تفکر را به هنر متعالی به خواب و خیال نزدیک کرده است. گویا خواب پریشان هگل که خبر از مرگ هنر داده بود، تعبیر شده است. مرگ هنر، فقدان آثار هنری یا خلوت شدن گالری ها، فستیوال ها و موزه ها نیست؛ مرگ را در سرگشتگی هنرپژوهان و نظریه پردازان می توان دید که نمی دانند بنا بر کدام نظریه ی زیبایی شناختی می توان آثار هنری متاخر را شناخت و توجیه کرد. رسانه ها همیشه اخباری از حراجی های بزرگ آثار هنری دارند و گردش مالی اکسپوها را به رخ می کشند ولی نمایشگاهی که در آن به سختی بتوان بین یک تندیس و یک کالای آشپزخانه تمایز داد، تفاخری ندارد.

هنری که روایت شوریدگی انسان و تغزل او در فراق نیستان وجود بود به «تزیین» دنیای متوهم درون و اشیاء پیرامون انسان و تغییر مالیخولیایی صورت ها و ظاهرها تنزل یافته: «ان الذین لایومنون بالاخره زینا لهم اعمالهم فهم یعمهون»: کسانی که به آخرت ایمان ندارند، کردارهایشان را در نظرشان آراسته کردیم تا سرگشته بمانند.(سوره نمل آیه 4) هنر آبستره حکایت سرگشتگی بشر مدرن است؛ هنری که به خود مشغول است و به چیزی جز حدیث نفس تعهد ندارد و بکاربردن تعبیر «تعهد» در این مجال شاید ستمی باشد بر شأن این کلمه. حدیث نفس همان تزیین دنیای متوهم درون است. هنر سوبژکتیو عالم را به قفس وجودی انسان هبوط کرده تنزل می دهد. سیر انفسی او در رگ و پی مادی و افق های غریزی و قیل و قال نفسانی باقی می ماند وهمین تصویر مالیخولیایی درون را بر روی بوم هنر به تصویر می کشد. شاید افلاطون زمانی که از هنر چاپلوسانه (flattery) سخن می گفت به همین وجه سوبژکتیو نظر داشت. آناندا کوماراسوامی در وصف حال هنر مدرن در برابر هنر اشراقی، امضای هنرمندان ذیل آثارشان در دوران مدرن را نمایش چاپلوسی و حقارت درونی هنر می داند. هنری که به هیچ چیز جز ذهنیت خالقش متعهد نیست و چه بسا جزهمین امضا دلیل دیگری برای توجه به اثرش باقی نمانده باشد.

در برابر این هنر چاپلوسانه، هنر متعهد، فی نفسه ابژکتیو و فارغ از خود است. تعهد اثر هنری در بی تعهدی نسبت به خویشتن هنرمند است. او فقط مسیر تجلی الهامات هنری است و نه منشاء آن. ناشناس بودن عمده ی آثار هنری بزرگ در تاریخ هنر اسلامی نه از سر غفلت و کم توجهی است و نه نشانه ی فقر فرهنگی؛ غایب بودن خالق اثر در تجلی هنرش اتفاقی و تصادفی نیست بلکه ناشی از نادیده گرفتن نفس هنرمند است. مقاومت هنر اسلامی در برابر تصویر سازی از انسان از همین نشأت می گیرد. تا پیش از آنکه مینیاتور به ورطه ی اشرافیت نفسانی دوران زندیه فروافتد، کمتر اثری از نزدیک شدن هنرهای تجسمی به تصویرسازی های شناسنامه دار یافت می شود. برخلاف اینکه مسیحیت خیلی زود به بهانه ی حلول روح خدا در کالبد انسانی به شمایل مقدس مجال تجلی داد، هنر اسلامی در برابر تمایل مادی به «تشبیه»، مقاومت کرد. تشبیه ورطه ای بود که امکان منزه ماندن اوصاف متعالی هنر را به حداقل می رساند. به گفته ی تیتتوس بورکهارت در پس مخالفت اسلام با انسان مدار شدن هنر، ارج و احترامی عظیم نسبت به منشاء خدایی صورت بشری بر ما آشکار خواهد شد.

سرگشتگی هنر ماحصل کوتاهی دست بشر از حقیقت است. در نگرش معنوی، حقیقت عین زیبایی است و مقصد و مقصود هنرمند انکشاف حقیقت است و وجد حاصل از هنر به خاطر تقرب به حقیقت است. تنزل افق انسان از ادراک حقایق به افق خلاقیت های ذهنی، به تعبیر دیگر همان دست شستن از کشف حقایق است. مرگ هنر، نتیجه ی طبیعی یأس بشر از ادراک حقایق فی نفسه است. در هنر مدرن مفهوم «خلاقیت» به عنوان منبع الهامات هنری تکرار می شود و این فارغ از پارادوکسی که در مفهوم «خلق» نهفته است، روایتگر بعد و افصام از حقایق متعالی و به تمامیت رسیدن تفرعن معرفتی اسنان است. با این همه بشر نمی تواند در ویرانه ها خانه کند؛ این حکم یعنی امید به تغییر مسیر تاریخ هنر. زیبایی حقیقی راه خود را خواهد گشود. یاس تاریخی غرب نسبت به اوضاع خود به مثابه کفر به طاغوت و تذکار خداوند است: «و من یکفر بالطاغوت و یومن بالله فقد استمسک بالعروه الوثقی»: پس هر كس به طاغوت كفر ورزد، و به خدا ايمان آورد، به يقين، به دستاويزى استوار، كه آن را گسستن نيست، چنگ زده است.(سوره بقره آیه 253) بر اساس این مبارکه، مسیر تقرب به حقیقت، از کفر به طاغوت می گذرد. درست در آستانه ی روشنایی سحر است که سیاهی به اوج می رسد. هنر سرگشته در متن و بطن خود چشم انتظار تحولی تاریخی است و آنچه امروز می بینیم همین انتظار و اضطرار است.

بدون دیدگاه

ارسال پاسخ